تبليغاتX

JavaScript Codes انـــــديشــــــه نــــو
انـــــديشــــــه نــــو
ديدگاههاي دگراندیشانه براي معنای زندگي
درگیری بزرگ

مغزانسان نیاز دارد  یک درگیری بزرگ داشته باشد که بقیه ی درگیری ها با آن سنجیده شوند و به این ترتیب هر چیز در جای خود قرار گیرد.اگر چیزی که در جای این هدف(درگیری بزرگ)قرار می گیرد ذاتش بزرگ نباشد انسان را از تعادل خارج می کند.اگر این درگیری بزرگ( هدف) وجود نداشته باشد  خلا جای آن را می گیرد و مجددا انسان از تعادل خارج می شود و شروع می کند به{ اصطلاح} گیر دادن به چیزهای بی اهمیت تا آنها را بزرگ کند تا اینکه این خلا پر شود بنابراین  سعی کنید اهداف عمیقی داشته باشید که هیچ وقت تمام نشوند.شما نیاز دارید مرکز مغزتان که بسیار بزرگ هم هست پر بماندِ حتی اگر هیچ وقت این اهداف تحقق نیابد. 

                              کلام آخرین من در این وبلاگ :

یاد گرفتم انتظار و توقع بالا از کسی نداشته باشم.تا بوده همین بوده.......حالا اگه یه سری انسانهایی  استثنا این وسط تولید شدند دلیل نمی شود که بقیه هم استثنا باشند...

کسی در قبال من مسئولیتی ندارد.من هم در قبال کسی مسئولیتی ندارم ! حداقل حالا دیگه ندارم!  خیلی ها دوست ندارند خیلی چیزها باشند...به من ربطی ندارد.من وکیل کسی نیستم.

همه ی مردم به یک اندازه نمی فهمند.یعنی خودشان نخواسته اند بفهمند.نمیشود با همه جنگید!

زندگی از نظر همه یک  معنی ندارد.برداشت من از زندگی معیار نیست.هر کس که مثل من فکر نکند دلیل نمیشود  که اشتباه فکر می کند !

هر چقدر کنج تر باشم.سریعتر و راحت تر جلو می روم.ترجیح میدهم  تا آن جا که امکان دارد افکارم مال خودم باشد.

 خیلی چیزها رو زمان ثابت می کند هرچند شاید یک زمان کمی دورتر...!

مطالبی که اینجا نوشتم اول از همه به درد خودم می خوردند آخه اینجا فلوچارتم بود ..

من در اوایل دوران ادراکم (البته ادعا نمی کنم که الان هم چیززیادی می فهمم) روی فکر دیگران فکر میکردم.یعنی خودم اصلا هیچ فکری نداشتم.ولی بعد از یک مدت خودم فکر کردم.حیف که خیلی دیر تصمیم گرفتم که خودم فکر کنم....چون خیلی چیزها رو از دست داده بودم.....

می خواهم که عقایدم به من تحمیل نشده باشد.هر چند که می دانم ۱۰۰٪ ممکن نیست... ولی سعی کردم آن قسمت هایی را  که فکر می کنم تحت تاثیر اجتماع و خانواده شکل گرفته پیدا کنم؛ رویشان فکر کنم و تصمیم بگیرم عقیده ی من بمانند یا نه! ولی چند تا سوال مطرح شد: از کجا معلوم تصمیمی که می گیرم درست باشد و یا  نه؛ ویا اینکه تا به درستش برسم به ضررم تمام  نشود؟ به نظرم عقایدم تا چند سال پیش همه اش تحمیل اجتماع و خانواده بوده مثل اینکه خانواده و اجتماع موج بودند  و من سنگریزه ! اگر اینگونه باشد در واقع من یک سنگریزه بودم  تو ی دریا یا توی  ساحل که هرموجی که  بلند می شد بهش می خورد ! و یا اینکه گزینه ی سومی هم وجود دارد ؛ فکر می کنم اینجور اندیشه ها کمی هم  به ذات وخمیر مایه ی اولیه هر کسی ربط دارد .آخه از اول که من در حال خودسازی نبودم  چون خیلی از کارهایم تک گزینه ای بوده یا گزینه های محدودی در ذهنم وجود داشتند  و  بعد من یک  تصمیمی رو می گرفتم ! ولی حالاخیلی وضعیت فرق کرده و برام مهمه که جواب سوالاتم رو پیدا کنم اما نه از جنس جواب های تحمیل شده !

بدون این فلسفه که الان فقط مال خودمه داشتم دنیا رو از پشت یک شیشه کدر نگاه می کردم.چشمام فقط یه سری انعکاس رو میدید.ولی حالا شیرجه زدم توی آن شیشه و شکستمش.مهم نیست چقدر زخمی شدم.حالا دیگه پشت شیشه ام. ولی آیا واقعا پشت شیشه ام ؟؟ نه؛  هنوزنه!  هنوز دارم شیرجه میزنم. آیا واقعا این شیشه غبارگرفته و حائل رو شکسته ام ؟؟؟ نه؛ هنوزنه... اما یک  چیز رو مطمئن هستم : زخم هایی که برداشته ام  حقیقی هستند اما   این زخمی شدنها برایم  مهم نیستند...مهم آن درگیری بزرگ و شکسته شدن شیشه کدر و جاهلانه است...

و در نهایت اینکه :

بیزارم از آن کهنه خدایی که شماها دارید       هر روز مرا تازه خدایی دگر آید 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:44  توسط آزاد انديش | 
انسان فلسفی

هر کس، چه با سواد باشد چه بی سواد ، چه کارمند ساده باشد چه فرمانده لشگر ، چه شهروند باشد چه حاکم، به معنی واقعی کلمه، یک فیلسوف است. انسان بودن و داشتن مغز و سلسله اعصابی توسعه‏یافته، او را در موقعیتی قرار می‏دهد که چاره‏ای جز فکر کردن ندارد. تفکر نیز جواز ورود به فلسفه است...

جهانی که ما در آن زندگی می‏کنیم، ما را راحت نخواهد گذاشت. این جهان، مدام ما را تهییج می‏کند، با مسائل خود به مبارزه می‏خواند، و از ما می‏خواهد که یا عاقلانه رفتار کنیم و یا آماده باشیم که توسط نیروهای موجود در آن منهدم شویم. در چنین مقطعی است که تجربه‏ی انسان‏ها متولد می‏شود؛ اشتیاق‏ها و خوشنودی‏ها، دردها و لذت‏ها، حسرت‏ها، احساسات، صداها، و نظایر آن.

ما طبیعتاً نمی‏توانیم با مشتی تجربه‏های نامربوط، که به طور اتفاقی در سراسر زندگی پراکنده‏اند، احساس رضایت کنیم. بایستی تجربه‏های خود را برداریم و آن‏ها را در الگویی به هم پیوند بزنیم و از مجموعه‏شان «کلیتی» بسازیم که کم و بیش، راضی‏کننده باشد. این الگو و این کل است که فلسفه‏ی ما را تشکیل می‏دهد.

بنابراین، فلسفه‏ی شما، در واقع معنایی است که شما برای جهان قائلید. این فلسفه، در حقیقت پاسخی است که به سؤال «چرا» می‏دهید. بعد از این که تجربه‏های خود را در یک کل، به هم پیوند دادید، و پس از این که آن‏ها را به طرزی مناسب به هم مربوط ساختید، نظرتان را راجع به دنیا این‏چنین بیان خواهید کرد: «این طریقه‏ای است که حوادث اتفاق می‏افتد و به هم می‏پیوندد. این جهانی است که من می‏فهمم. و این همان چیزی است که من فلسفه‏ی خود می‏خوانم.»

تفاوت فلسفه‏ی شما با فلسفه‏ی کسانی که اسامی آن‏ها در کتاب‏های فلسفه ظاهر می‏شود، در این است که آن‏ها برای الگوی فکری خود تجربه‏های بیش‏تری را در نظر می‏گیرند؛ تجربه‏هایی که برایشان رضایت‏بخش بوده است و ضمناً، دقت بیش‏تری را در پیوند آن‏ها به هم اعمال می‏کنند و این‏ها جملگی باعث می‏شود که فلسفه‏ی آن‏ها کامل‏تر، جامع‏تر، منطقی‏تر، هماهنگ‏تر، و بالأخره، دقیق‏تر به نظر آید.

مسائل فلسفی بزرگ که ذهن همه‏ی ما را چون معمایی به خود مشغول می‏دارد، کدامند؟ و کدام‏یک از این مسائل را فلاسفه‏ی بزرگ، در صدد حل و پاسخ‏گویی‏شان برآمده‏اند؟ بررسی اجمالی نشان می‏دهد که مجموعاً، ده مسأله‏ی مهم وجود دارد که مردان و زنان متفکر را به مبارزه طلبیده است.

نخستین مسأله این است که: ماهیت جهان چیست؟ آیا جهان از طریق خلق الهی به وجود آمده، یا نتیجه‏ی فرآیند تدریجی رشد است؟ جهان از کدام ماده یا مواد ساخته شده است؟ تغییرات در جهان چگونه اتفاق می‏افتد؟

دومین مسأله این است که: جای‏گاه انسان در جهان کجاست؟ آیا انسان توفیق مفتخرانه‏ی جهان در حال رشد و خلقت است، یا این که فقط ذره‏ی غباری است در بی‏کران فضا؟ آیا جهان برای من و شما دل می‏سوزاند یا این که ارزش ما برای او بیش‏تر از شن‏ریزه‏ی ساحل دریا نیست؟ آیا ما می‏توانیم جهان را مطابق میل خود درآوریم، یا این که این جهان است که نهایتاً ما را ضایع خواهد ساخت؟

سومین مسأله‏ی بزرگ این است که: خیر چیست و شرّ کدام است؟ ما چگونه می‏توانیم خیر و شرّ را از هم تشخیص دهیم؟ آیا یک قدرت الهی معیارهایی برای خیر و شرّ وضع کرده است، یا این که این دو بستگی به فرهنگ محلی دارند؟ آیا خیر در طبیعت اشیاء است یا این که چیزی است که ما می‏توانیم تصمیم به وجودش بگیریم؟ ما چگونه می‏توانیم خیر را از شرّ باز بشناسیم؟

مسأله‏ی چهارم این است که: ماهیت خداوند چیست؟ آیا خداوند موجودی شبیه انسان است که بر جهان حکومت می‏کند، یا روحی است که در همه‏چیز جریان دارد؟ آیا خداوند تمام توانا، همه خوب، و همه عدل است، یا این که او نیز فرد دیگری است که فقط کمی از من و شما قدرت‏مندتر و بصیرتر می‏باشد؟

پنجمین مسأله، به سرنوشت در برابر اراده‏ی آزاد مربوط می‏شود. آیا ما افراد آزادی هستیم که می‏توانیم خود انتخاب کنیم و بدون مانع و رادع، درباره‏ی اعمال خود تصمیم بگیریم، یا این که دست‏خوش سرنوشت هستیم؛ سرنوشتی که بر آن هیچ‏گونه کنترلی نداریم؟ آیا ما می‏توانیم فردای خود را، تحت هر عنوان، تعیین کنیم یا این که تکلیف آن از بدو زمان معلوم شده است؟

ششمین مسأله مربوط به روح و بی‏مرگی است. وحی که این‏همه درباره‏اش شنیده‏ایم چیست؟ آیا روح چنان طبیعتی دارد که آن را توانا می‏سازد تا بعد از مرگ، به حیات خود ادامه دهد؟ یا این که آن هم با بدن می‏میرد؟ آیا زندگی آینده‏ای وجود دارد که در آن برای خوبی پاداش، و برای بدی تنبیه قائل شوند؟ یا این که مرگ به همه‏چیز پایان می‏دهد؟

هفتمین مسأله، از سؤالاتی که در ارتباط دولت و انسان است تشکیل می‏شود. آیا حکومت مخلوق انسان است که برای خدمت به انسان به وجود آمده است؟ یا این که چیزی است که ریشه‏ی الهی دارد؟ آیا حکام حکومت‏ها قدرت خود را از کسانی که تحت امر خود دارند اخذ می‏کنند، یا از خداوند؟ آیا انسان حق دارد علیه حکام خود قیام کند و حکومت جدیدی به وجود آورد؟ به‏ترین و بدترین شکل حکومت کدام است؟

مسأله‏ی هشتم، درباره‏ی انسان و تعلیم و تربیت است. آموزش چیست؟ چرا ما نظام آموزشی داریم و چرا کودکانمان را به مدرسه می‏فرستیم؟ چه کسی بر آموزش کنترل دارد؛ مردم یا حکومت؟ آیا آموزش طراحی شده است که مردان آزاده تربیت کند، یا مردانی تحویل ددهد که کورکورانه از حکومت و قدرت مطلقه تبعیت کنند؟

نهمین مسأله، به ذهن و ماده مربوط می‏شود. کدام برترند؛ ذهن یا ماده؟ آیا ماده مخلوق ذهن است یا این که ذهن نوع دیگری از ماده است؟ آیا ذهن می‏تواند از ماده برتر و از قید آن آزاد باشد، یا این که چنان به ماده گره خورده که جز محکومیت بلاشرط چاره‏ای ندارد؟ آیا ماده منبع پلیدی در جهان است؟ چگونه ذهن می‏تواند خالص باشد و در عین حال، در بدن اقامت داشته باشد؟

دهمین مسأله، با تصورات و تفکر مرتبط است. ما تصورات خود را از کجا می‏آوریم؟ آیا تصورات ذاتی ذهن ما هستند یا از خارج از ذهن بر ما وارد می‏شوند؟ قوانین تفکر کدامند؟ ما چگونه می‏توانیم مطمئن باشیم که تفکرمان درست است؟ آیا تفکر در جهان، دارای اهمیت است یا این که صرفاً یک فریب و خدعه می‏باشد؟

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:42  توسط آزاد انديش | 
پرسشگری

دنیایی که  یک موجود کامل آنرا خلق کرده است باید ویژگیهای ممتازی را داشته باشد. آیا دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم اصلاً شباهتی به چنین دنیایی دارد؟ در دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم بطور روزمره تعداد زیادی از انسانها در تصادفات کشته میشوند، جنگ ها، ترور، شکنجه، بیماری های مرگ آور، ویروس هایی که ناگهان همگانی میشوند، زلزله، طوفان، سیل، فوران آتش فشانها، برخورد سنگهای آسمانی، دیوانگی، گرسنگی و هزاران هزار نوع دیگر از بلایای طبیعی و غیر طبیعی هر روزه موجب بروز شر فراوان بر روی زمین میشوند.

اپیکروس فیلسوف یونان باستان در رابطه با وجود بلایا و حاکمیت شر گفته است:

"یا خداوند میخواهد شر را از میان بردارد و نمیتواند

یا اینکه او میتواند، اما نمیخواهد

یا اینکه نه میتواند و نه میخواهد

اگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است

اگر میتواند اما نمیخواهد پس نابکار است

اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شر را براندازد، پس چگونه است که شر در جهان هنوز وجود دارد؟"

                       ****************

پرسشگری ویژگی سازنده و مهم انسان است، چون ما را به خِرَد علمی راه می برد ، تا جایگاه خود را در جهان بشناسیم و دانش و فهم بشری را هرچه پربارتر سازیم. علم به طور گسترده ای شکاکیت را به کار می گیرد. شکاکان به تئوری ها و فرضیه ها شک دارند مگر اینکه بتوانند شواهد کافی برای اثبات آنها بیابند. شکاکان در مورد مبانی دین نیز شک می کننداما در واقع شکاک درباره ی دین، نه جزم اندیش است و نه پیشاپیش مدعاهای دین را باطل می شمارد؛ بلکه فقط تا وقتی که شواهد کافی وجود نداشته باشد، نمی تواند ادعاهای مربوط را بپذیرد.

وظیفه اثبات وجودخدا با دلایل وشواهد متقاعدکننده برعهده ی معتقدان به خداست. ایمان در این رابطه به تنهایی کافی نیست، چرا که ایمان ادیان مختلف با هم سر سازش ندارند؛ توسل به ایمان برای تأیید عقایدخود به این دلیل خطاست که متکی بر شیوه ی ریاکارانه ی "خواست باور کردن" است. اگر این شیوه قابل قبول باشد،هرکسی حق دارد هرچه را که می خواهد و میلش می کشد باور کند.بنابراین یک انسان خردورز قبل ازپذیرش هرفرضیه یا عقیده ای نیاز به دلیل و مدرک خردمندانه دارد و همواره آماده ی تحقیق است و هرگاه مدرک یا استدلال جدیدی بیابد، آماده است تا بیشتر تحقیق کند و اگر لازم شد عقیده ی خود را تغییر دهد. یک انسان خردگرا توسل به ایمان، سنت ها ، رسوم، شهود، اشراق و گزارش های تایید نشده در مورد معجزه و وحی را فاقد اعتبار می داند و ترجیح میدهد قضاوت در مورد چیزهایی که دلیل کافی برای آنها وجود ندارد را به تعویق بیندازد. منطق او در این موارد حقیقتاً لاادری است اما ذهن خود را برای تحقیق بیشتر باز نگه می دارد.

پرسشهای زیر از جمله پرسشهایی است که یک خرد ورز جهت شروع تحقیق خود در مورد خدا و دین با آنها شروع می کند :

1-     آیا خدا  به معنای متعالی آن وجود دارد؟

2-    اگر نتیجه تحقیق در مورد سوال یک مثبت باشد آیا عامل جبر و نیاز و یا هر عامل  تاثیر گذار دیگری در خلقت توسط خدا نقش داشته است؟

۳-    آیا خدا دلیل و هدفی برای خلقت داشته است ؟

۴-     آیا  ارزشهای اخلاقی صرفا از خدا ناشی می شوند؟

۵-    آیا  فقط ایمان به خدا موجب رستگاری ابدی می شود؟

۶-    و اینکه آیا بدون اعتقاد به خدا نمی توانیم خوب باشیم؟ 

(برگرفته شده از سایت سکولاریسم برای ایران با تلخیص و تغییر)

 

تصویر بالا از یک کودک سودانی گرفته شده است که از گرسنگی در حال مرگ است و لاشخوری منتظر مرگ او است تا بتواند او را بخورد. این عکس جایزه بهترین عکس را دریافت کرد اما کوین کارتر (Kevin Carter) عکاسی که این عکس را گرفته بود بعد از چند روز از دریافت این جایزه از فرط افسردگی خودکشی کرد. اگر شما در آن  صحنه حضور داشتید  آیا به این  کودک کمک  می کردید ؟ آیا به نظر شما خدا نمیتوانست به این کودک کمک کند؟

و گوشه ای دیگر از عدالت الهی:

پاسخی از دکتر ملکیان به پرسشگری فوق:

- آیا وجود شر در عالم با وجود خداوند قادر و توانا در تناقض نیست؟

همین كه شر در جهان وجود دارد، دلیل عدم وجود خدا نیست. من این اشكال را خیلی ساده‌تر و ریاضی‌وارتر بیان می‌كنم. اشكال این است كه درا دیان سه صفت برای خدا قائلند:

1- علم مطلق

2- قدرت مطلق

3- خیرخواهی علی‌الاطلاق

علم، قدرت و خیرخواهی خدا حد و نهایتی ندارد. حال سخن بر سر این است كه اگر خدا دارای این صفات می‌باشد، چرا شر و بدی در عالم وجود دارد؟ اگر بگوییم كه شر وجود دارد به خاطرآن‌كه خدا نمی‌داند شر وجود دارد، در این صورت این مسأله با علم مطلق او سازگاری ندارد. اگر بگوییم كه شر وجود دارد خدا هم از آن خبر دارد ولی نمی‌تواند شر را از بین ببرد، ‌این مسأله با قدرت مطلقه‌یِ او نمی‌سازد. اگر بگوییم كه شر وجود دارد و خدا هم می‌داند و می‌تواند آن را ریشه‌كن كند، ‌ولی این كار را نمی‌كند این هم با صفت خیرخواهی مطلق خدا سازگار نیست. اگر بخواهیم این سه صفت را برای خدا قبول كنیم، در آن صورت وجود شر معنی ندارد چون بالأخره اگر شر وجود دارد باید در یكی از این صفات تشكیك بشود و می‌دانیم این سه صفت علی‌القاعده و علی‌الرأس و علی‌الفرض برای خدا وجود دارد. این سؤال، ‌سؤال بسیار مشكلی است و ادعا نمی‌كنم كه من می‌توانم جواب آن را بدهم اما دو نكته را بیان می‌كنم:

1- مراد شما از شر چیست؟ یعنی چیزی كه خوشایند نیست یا چیزی كه روی هم رفته به صلاح نیست. كدام یك را می‌گویید در عالم وجود دارد اگر منظور شما چیزهایی است كه خوشایند شما نیست و می‌گویید ای كاش نبود، می‌گویم این‌كه خیری خوشایند ما نیست در عالم نباشد، هیچ ضرورتی ندارد. به تعبیر دیگر به خیرخواهی خدا ضربه نمی‌زند كه چیزهایی خوشایند ما در جهان نباشد. شما خیلی وقت‌ها به صرف خیرخواهی نسبت به دیگران كارهایی می‌كنید كه شاید خوشایند او نباشد. شما در شب امتحان هیچ وقت به بچه‌یِ همسایه نمی‌گویید كه امشب حق دیدن و تماشای تلویزیون نداری ولی به بچه‌یِ خودتان می‌گویید كه شب امتحان حق سینما رفتن و دیدن برنامه‌های تلویزیون را نداری. چرا؟ چون‌كه بچه‌یِ خود را از بچه‌یِ همسایه بیشتر دوست دارید. گاهی شدت علاقه‌یِ ما نسبت به موجودی باعث می‌شود كه شرایطی برای او ایجاد كنیم كه شاید ظاهراً خوشایند او نباشد. بنابراین به صرف این‌كه چیزهایی در جهان وجود دارد كه خوشایند ما نیست. این مسأله با خیرخواهی خدا منافات ندارد. می‌دانید چه چیزهایی با خیرخواهی خدا منافات دارد؟ آن‌كه چیزهایی در جهان به وجود بیاید كه روی‌هم رفته با مصلحت ما سازگار نباشد. یعنی خدایی كه خیرخواه من است،‌ چیزی در زندگی برایم پدید آورد كه من حیث‌المجموع به مصلحت نباشد و ضرر آن بیش از نفعش باشد. خوب چنین سؤالی وجود دارد یا خیر؟ اگر كسی بگوید چنین چیزی در جهان وجود دارد و چیزهایی در جهان هست كه نفع آن‌ها از ضررشان كمتر است، باید دید كه داوری او تا چه محدوده‌ای است، ‌تا چه محدوده‌ای باید دیده باشدكه بتواند در مورد نفع یا ضرر آن داوری كند. ظاهراً باید تا جایی را ببیند كه قدرت دیدن آن و نیز امكان آن برای بشر نیست.

2- نكته‌یِ دوم این كه شر كاملاً ‌به دید ما از جهان بستگی دارد. فرض كنید كه من بگویم: می‌خواهم در یك گوشه از تهران پاركی ایجاد كنم كه اسباب تفریح و تفریح و راحتی بندگان خدا در آن فراهم باشد و شما وارد شوید و ببینید كه برخلاف گفته‌یِ من پارك پر از حیوانات درنده و هزاران بلای دیگراست. شما می‌توانید بگویید كه فلانی به قول خود عمل نكرد. آن‌جا كه اسباب راحتی نبود، همه در رنج و عذاب بود. اما اگر من به جای آسایشگاه گفته بودم می‌خواهم یك آزمایشگاه درست كنم مثل جلسه‌یِ امتحان، به نظر شما هیچ كس سر جلسه‌یِ امتحان بلند می‌شود و بگوید: استاد چرا دو ساعت مرا معطل كرده‌ای؟ مگر نمی‌بینی كه مردم همه به تفریح رفته‌اند و سرگرم قدم زدن در پارك و خیابان هستند. استاد می‌گوید من برای گرفتن امتحان به این‌جا آمده‌ام. این جا آزمایشگاهی است می‌خواهم شما را امتحان كنم. داوری كردن درباره‌یِ بشر بستگی به تلقی ما از دنیا دارد. آیا دنیا آسایشگاه است یا آزمایشگاه؟ اگر فرض كنید كه دنیا آسایشگاه است. در این صورت دنیا پر از شر است. اگر خدا قول داده است كه دنیا آسایشگاه باشد، شكی نیست كه به قول خود عمل نكرده است. اما اگر قول ایجاد آسایشگاه نداده باشد و گفته باشد:

«ولنبلونكم بشیء من‌الخوف و نقص من‌الاموال و الانفس و الثمرات» در آن صورت وضع خداوند مانند استادی است كه دو ساعت دانشجوها را در سالن امتحانات نگه داشته باشد و سؤالات پیچیده و مشكل پرسیده تا ‌عادلانه و سختگیرانه نمره بدهد. كسانی كه در این دنیای پراضطراب،‌ بدون هیچ دغدغه‌ای در شادی زندگی كرده‌اند دنیا را جور دیگری دیده‌اند. دنیا را آسایشگاه دیده‌اند و نه آزمایشگاه. هر كدام از این‌ها توجیه خاص خود را دارد. اما همان‌طور كه در ابتدا اعتراف كردم، ‌واقعاً برای مسأله‌یِ شر جواب خاصی ندارم. من فقط اعتقاد خود را بیان كردم.

2- خدا چرا ما را آفرید؟ او چه نیازی به ما داشت؟

نكته‌یِ اول این كه متدین از‌آن جهت كه متدین است- خواه متدین عامی چون مردم كوچه و بازار و خواه عالم دین و متكلم و فیلسوف باشد- هیچ وقت نمی‌توند ادعا كند كه جواب تمام سؤالات را درباره‌یِ دین می‌داند. متدین بودن به این معنا نیست كه متدین چه عادی و چه عالم دین تمام سؤالات دینی را می‌تواند پاسخ دهد. به همین دلیل در مسیحیت از همان ابتدا تصریح می‌شود كه این دین دارای یك سلسله ویژگی‌ها و رازهاست كه هیچ كس جواب آن‌ها را نمی‌داند و عیسی هم نمی‌دانست. حالا تعدا این رازها چند تاست، بعضی‌ها می‌گویند هفت راز است، بعضی دیگر می‌گویند سه راز است و...

یكی از همین رازها این است كه خدا چرا انسان را آفرید؟ چرا جهان را آفرید؟ این سؤال را باید از خدا پرسید نه از من. من نمی‌دانم خدا چرا جهان را آفریده است ولی یك چیز در سؤال شما بود و آن كاملاً نادرست است و آن این‌كه خدا چه احتیاجی به آفریدن ما داشت. مگر خدا بی‌نیاز نیست. هر كاری كه انسان می‌كند از سر نیاز است ولی معنایش این نیست كه هر موجودی كه دارای علم و اراده باشد كارهایش از سر نیاز باشد. شما خدا را با ما انسان‌ها قیاس كرده‌اید و فكر كرده‌اید كه هر موجود دارای علم و اراده كارهایش برای رفع نیاز است.

ویژگی‌هایی كه اشیاء به صورت طبیعی دارند، برای چه دارند؟ آب روانی‌اش را برای چه دارد؟ هستی آب به روانی اوست. روان بودن در ذات و جبلیت اوست. روان بوده چهره‌ای از چهره‌های اوست. چهره‌ای از چهره‌های او فلان ویژگی دیگر است و به همین ترتیب اگر خدا را این گونه در نظر بگیریم كه آفریدن چهره‌ای از چهره‌های اوست همان‌طور كه رفع عطش كردن خاصیت آب و سوزانیدن خاصیت آتش است، در این صورت این سؤال قابل طرح نیست.

3- بر اساس نظریات شما در صورتی كه اعمال عبادی فاقد روح باشند دارای ارزش نیستند. اگر این طور است، اعمال و گفته‌های شبان در داستان موسی و شبان دارای چه ارزشی است؟

از كمال ارزش برخوردار است. بلال، مؤذن رسول خدا، حرف شین را نمی‌توانست درست تلفظ كند و به جای «اشهد» می‌گفت «اسهد». حرف شین را سین تلفظ می‌كرد. عده‌ای پیامبر را ملامت كردند وگفتند شما لااقل فردی را به عنوان مؤذن قرار بده كه «شین» را درست تلفظ كند و پیامبر فرمود: «سین» بلال از «شین»های شما بهتر است «سین بلال خیر من شینكم».

اگر داستان موسی و شبان صحت داشته باشد و با همان باطن باصفایی باشد كه مولوی به تصویر كشیده است، ‌به نظر می‌آید كه شبان به غایت عبادت رسیده باشد. فرمالیزم و ظاهر اعمال و عبادت كه مهم نیست. ماییم كه گرفتار «ص» یا «ض» شده‌ایم كه صاد بگوییم و سوت بكشیم و گرفتار كلمات شده‌ایم. مغز و لب و عبادات كه این‌ها نیست. من یادم می‌آید در آن شهری كه اهل آن‌جا هستم عالمی در محل ما بود كه بسیار با تقوی بود، ‌وی در كشیدن حرف «ض» والضالین وسواس داشت. خدا می‌داند چه می‌كشید. هی می‌گفت والض، والض و نمی‌توانست ادا كند و بار آخر آن قدر می‌گفت كه زبانش پیچیده می‌شد و مجبور می‌شد با انگشت زبان خود را به حالت عادی برگرداند. انصافاً این واقعاً نماز است؟ متأسفانه در جامعه‌یِ ما از این قشری‌گری‌ها زیاد وجود دارد و آثار آن نیز قابل مشاهده است. شما دلت و باطن خود را پاك كن و سپس حرف «ض» را هر طورمی‌خواهی بگویی، ‌بگو اصلاً‌مهم نیست. البته این بدان معنا نیست كه شما عالماً و عامداً هر طور كه خواستی حرف «ض» را بگویی. بحث بر سر این است كه «صاد» و «ضاد» كسی را به جایی نرسانده و نمی‌رساند.

4- آیاد دین افیون توده‌هاست؟ آیا دین و آزادی نقطه‌یِ مقابل یكدیگرند یا مكمل یكدیگر؟

در مورد این‌كه دین افیون توده‌هاست بنده هم جواب منفی می‌دهم و هم جواب مثبت. جواب منفی برای این‌كه در تعالیم ادیان بزرگ وقتی كه این تعالیم را به سرچشمه‌یِ اصلی آن‌ها برمی‌گردانیم،‌ می‌بینیم كه این طور نیست. هیچ دینی نیست كه حالت افیون و تخدیر كننده داشته باشد و بگوییم این حكم یا این مسأله شرعی و دینی حالت تخدیركننده دارد. از طرفی جواب مثبت هم می‌دهم چون در طول تاریخ فراوان بوده‌اند كسانی كه به دلیل همان دینی كه هیچ تخدیری در آن وجود نداشت، ‌در اثر بدفهمی از دین یا بد ارائه شدن دین اتفاقاً تخدیر هم شدند. تخدیر فقط آن نیست كه بی‌حركتی ایجاد كند گاهی حركت منفی ایجاد می‌كند كه از بی‌حركتی هم خطرناك‌تر و بدتر است. مگر كم دیده‌ایم كه چقدر حركات زشت و بد و غیر دینی مدارانه صورت گرفته است.

اما قسمت دوم. من یك جمله‌یِ خیلی ساده به شما عرض می‌كنم تا بدانید ربط و نسبت دین اگر درست فهمیده شود چیست؟ در دین از ما خواسته شده است كه خدا را پرستش كنیم، ‌پرستش یعنی چه؟ یعنی اراده‌یِ خود را برای اجرای اوامر شخص دیگری تعطیل كنیم. برای این‌كه اراده‌یِ موجود دیگری تحقق پیدا كند، من می‌آیم و از خواسته‌یِ خود صرف‌نظر می‌كنم، ‌باید نسبت به خدا این حالت را داشته باشم. از سوی دیگر هم همان دینی كه می‌گوید باید خدا را پرستش نمایی، می‌گوید خدا نادیدنی است. معنای این چیست؟ یعنی هیچ كدام از موجودات دیدنی خدا نیستند. این یعنی چه؟ یعنی در برابر هیچ كدام از موجودات دیدنی اراده‌یِ خود را تعطیل نكنید. به خاطر این‌كه خواست كسی دیگری اجرا بشود از خواست خود دست برندارید. به نظر شما اگر كسی چنین دیدی داشته باشد، ‌چه می‌شود؟ از تمام اقتدارهای دنیا آزاد می‌شود، از تمام اشخاص جهان رها می‌گردد. از شهرت، قدرت، محبوبیت، حیثیت اجتماعی، پول و مقام آزاد می‌شود. چرا؟ چون به هر كدام كه می‌‌رسد می‌گوید تو محسوسی، ‌خدایی كه من باید بپرستم نامحسوس است،‌ پس تو خدای من نیستی. پس از آزادی خودم به خاطر تو صرف‌نظر نمی‌كنم. اگر به این معنا بگیریم معلوم می‌شود كه دین در واقع ما را كاملاً آزاد خواسته است. دین یك آزادگی به انسان می‌دهد كه او را از همه چیز آزاد می‌كند. یعنی دین در ابتدا به آزادی اجتماعی نپرداخته، ‌بلكه به یك آزادی درونی پرداخته است كه انسان را از قید و بند هر كسی جز خدا آزاد می‌كند. این آزادگی در مناسبات اجتماعی به آزادی می‌انجامد. یعنی از خواسته‌یِ خودم در برابر هیچ كس دست بر نمی‌دارم مگر برهانی بیاورد و مرا قانع كند كه حق با اوست كه در این صورت من از خواسته‌یِ خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم حق با شماست.

قرآن می‌فرماید «افرایت من اتخد الهه هواه» «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون‌الله» من بارها گفته‌ام که ما اصلاً ‌توجه نداریم که قرآن چه می‌گوید. قرآن در باب یهود و نصارا می‌گوید كه آن‌ها عالمان دین خود را به جای خدا می‌پرستند. فردی به خدمت امام جعفر صادق(ع) یا امام محمد باقر(ع) می‌رسد و از ایشان می‌پرسد: آیا واقعاً علمای یهود و نصارا به مردم امت خود می‌گفتند كه ما را به جای خدا بپرستید؟ ایشان جواب می‌دهد: به خدا قسم نه. نه آن‌ها به مردم می‌گفتند كه ما را بپرستید و نه اگر می‌گفتند مردم قبول می‌كردند كه آن‌ها را پرستش كنند. بعد می‌پرسد كه قرآن چرا چنین می‌گوید كه امام می‌فرماید «اینان با عالمان دین همان معامله‌ای می‌كردندكه ایشان فقط باید با خدا بكنند» این چه معامله‌ای است؟ حضرت توضیح می‌دهد: «فقط خداست كه هر چه گفت باید بی‌چون و چرا قبول كنی». اینان با عالمان دین همان‌طور رفتار می‌كردند یعنی هر چه آن‌ها می‌گفتند اینها می‌گفتند: چشم، بله.

یك بار می‌گفتند بابت وجوه شرعی یك دهم اموال را بپردازید، ‌می‌پرداختند. مدتی بعد می‌گفتند: یك هشتم اموالتان را باید بدهید، باز هم می‌پرداختند. این‌ها نمی‌گفتند برای چه؟ اگر یك دهم دیروزی درست بود، یك هشتم امروز چیست؟ و اگر یك هشتم امروز درست است، ‌یك دهم دیروز چه بود؟ هیچ چیز نمی‌گفتند. یعنی همان معامله را با عالمان دین می‌كردند كه باید فقط با خدا كرد.

حضرت فرمود: این گونه است كه قرآن می‌گوید این‌ها عالمان دین را می‌پرستیدند. یعنی شما هر كه را كه خواسته‌یِ خود را در مقابل خواسته‌یِ او رها كرده‌ای و خود را در مقابل او خاضع كرده‌ای در واقع او را پرستیده‌ای. یعنی هرچه گفت بدون چون و چرا بپذیری، هیچ نگویی دلیل و برهان تو چیست. در مقابل قرآن می‌گوید: «هاتوا برهانكم ان كنتم صادقین». رسول خدا (ص) فرموده است: «هیچ چیز بر امت‌های گذشته نگذشته است كه بر امت من هم می‌گذرد» یعنی همان حوادث و اتفاقات امت پیشین برای ما هم پیش می‌آید. این را برای این گفتم كه نكند بعضی‌ها بگویند آن‌ها یهود و نصارا بودند كه این طور بودند، ‌ما كه نیسیتم. در انجیل آمده است كه عیسی مسیح انتقادات فروان و جدی‌ای بر روحانیت یهود وارد ساخته است. یكی از این انتقادات این است كه تمام بارها را روی دوش مردم می‌گذارید و به اندازه‌یِ انگشتی دست زیر بار مردم نمی‌برید، راه مردم را به سوی خدا می‌بندید. ولی خود حضرت عیسی از روحانیون مسیحی انتقاد نكرد، از روحانیت یهود انتقاد می‌كرد. چرا؟ چون اصلاً ‌در آن زمان روحانی مسیحی وجود نداشت. قرآن كه آمد انتقاد از روحانیت مسیح را شروع كرد، ‌چون دیگر روحانی مسیحی هم وجود داشت. ولی حدیثی از پیامبر نقل شده است كه رسول خدا فرمود: یك وقت مأمون نباشید،‌ خود را در امن احساس نكنید. بر یهود و نصارا هیچ چیز نگذشت الا اینكه بر شما هم می‌گذرد. شما هم ممكن است به چنین وضعی دچار شوید. شما اگر می‌خواهید كسی را پرستش نكنید، ‌هر چه گفت بگویید دلیل شما چیست؟ من بدون دلیل قبول نمی‌كنم. اگر قرار است بدون دلیل باشد و هر كس هر حرفی را دلش خواست بزند، پس تو حرف مرا قبول كن. چرا قبول نمی‌كنی؟ چرا باید من از شما تبعیت كنم.

5- اگر پنج چیزی كه شما فرمودید شامل، ‌نماز، ‌روزه و امور روزمره شود آیا می‌توان گفت عبادات واقعی انجام شده است؟

واقعی به دو معنا می‌شود گفت: یكی این‌كه ازنظر فقهی آیا می‌توان گفت دیگر بدهی ندارد. بله از نظر فقهی می‌توان گفت بدهی ندارد ولی اگر نظر بنده را می‌خواهید نخیر. به نظر من لب عبادات همین‌ پنج ویژگی است، ‌بدون این‌ها دیگر هیچ. اگر عبادات را بدون این‌ها انجام دهید ارزشی ندارند.

6- نظر شما درباره‌یِ معصوم بودن امامان با این‌كه آنها بشر بوده‌اند چیست؟

این سؤال در این‌جا جای بحث ندارد. اعتقاد من این است كه همان‌طور كه تمیزی هر چیزی به حسب خودش است، عصمت هر چیز هم به حسب خودش است. بارها گفته‌ام اگر من از شما خواهش كنم یا شما خودتان تصمیم بگیرید حیاط منزل‌تان را تمیز كنید، اتاق را تمیز كنید، ‌دكوراسیون منزل را تمیز كنید و یك تكه جواهر را هم تمیز كنید، هر چهارتا را می‌خواهید تمیز كنید و مثلاً می‌روید حیاط را، ‌اتاق را و بعد دكوراسیون و تكه جواهر را تمیز می‌كنید ولی به من بگویید اگر میزان تمیزی اتاق بعد از كار شما برابر با تمیز حیاط باشد آن وقت می‌گویند اتاق تمیز است یا خیر. اگر تمیزی یك اتاق به اندازه‌یِ تمیزی یك حیاط كاملاً تمیز باشد این اتاق هنوز تمیز نشده، بلكه كثیف است. یعنی شما وقتی حیاط را تمیز می‌كنید از تمیزی یك انتظار دارید، وقتی اتاق را تمیز می‌كنید یك انتظار دیگر. مثلاً آن چیزی كه برای پاك كردن اتاق است دیگر برای تمیز كردن حیاط به‌كار نمی‌برید. پس تمیزی هر چیزی به حسب خودش است. اگر مثلاً یك آدم وسواس می‌خواهد حیاط خانه را طوری تمیز كند كه یك تكه جواهر را، به او می‌گویند تمیزی حیاط یك چیز است و تمیزی طلا یك چیز دیگر. آن انتظار كه در پاك بودن طلا هست در پاك و تمیز بودن حیاط نیست. تمیزی حیاط خانه با تمیزی دكوراسیون، فرش، پرده و امثال آن فرق می‌كند. این تمیزی‌ها فرق می‌كند و به همین ترتیب من معتقدم كه عصمت برای انسان‌ها فرق می‌كند؛ به این معنا كه كسانی هستند كه كارهایی كه ما انجام می‌دهیم در طول عمرشان امكان ندارد حتی یك بار انجام بدهند. اما ممكن است یك تمیزهای دیگری روح‌های آن‌ها احتیاج داشته باشد. اگر منظورتان از عصمت این گناهانی است كه امثال من انجام می‌دهیم مثل دروغ، غیبت، تهمت، خدعه، نیرنگ،‌ عوام‌فریبی و غیره كه البته ائمه و بزرگان دین و حتی افراد خالص مرتكب آن‌ها نمی‌شوند ولی همان آدم كه این كارها را نكرده یك سری كارهایی كرده است كه می‌گوید ای كاش آن كارها را نكرده بودم. آن كارهایی است كه اگر ما انجام داده بودیم نه تنها حرام نبود بلكه بسیار هم خوب بود ولی برای‌ آن‌ها همان كارها عیب است «حسنات‌الابرار سیئات المقربین» یعنی همان كارهایی كه برای ابرار حسنه است و نیكوست برای مقربین درگاه الهی گناه است. می‌خواهم بگویم عصمت یك امر نسبی است.

7- آیا دعا و ناله تأثیر دارد؟ دین فردی و دین جامعه‌ای چیست؟ در غرب و شرق چگونه است؟ و چه تأثیری كرده است؟

من نظر خودم را می‌گویم نمی‌خواهم از كسی عیبی بگیریم. من به آن جمله‌یِ خیلی معروف آگوستین قدیس معتقدم كه می‌گوید: وقتی من در حال مناجات با خدا بودم ناگهان یك الهام باطنی به من گفت: ای اگوستینو ناله و فریاد مكن. من برای شنیدن پیام تو احتیاجی به فریاد ندارم، ‌ولی تو برای شنیدن صدای من به سكوت احتیاج داری. یعنی آن قدر داد و فریاد ندارد. خدا احتیاج ندارد كه بفهمد من چه می‌خواهم، ‌احتیاجی ندارد كه ناله بزنم و نعره بكشم ولی من برای این‌كه صدای خدا را بشنوم به سكوت احتیاج دارم. در سكوت است كه انسان صدای خدا را می‌شنود. از این لحاظ هر چه عبادت- چه مقوله‌یِ دعا و چه مقوله‌یِ مناجات - در سكوت بیشتری انجام شود و با صدای آهسته‌تری باشد، بهتر است.

در حدیث آمده است كه «سكوتك اطول من كلامك» یعنی سكوت تو از كلامت طولانی‌تر باشد. به نظر من این كاری ناخوشایند است كه خدا را پیرمردی سالخورده و سنگین گوش تصور كنیم مخصوصاً در جلسات دعا، مثلاً‌در جلسات دعا آن كسی كه جلسه را اداره می‌كند می‌گوید این صلوات در حد این مجلس نبود یعنی فریاد بكشید،‌آخر كه چه بشود، ما چكار می‌خواهیم بكنیم. خدا چه احتیاجی دارد. ما در سكوت و تنهایی است كه كلام خدا را می‌توانیم بشنویم. ما به سكوت احتیاج داریم.

8- آیا بحث شما پیرامون تنوع آراء و عقاید انسانی به مقوله‌یِ «قبض و بسط شریعت» نمی‌انجامد؟ آیا صفت قدرت و خیرخواهی مطلق الهی به این ختم نمی‌شود كه خدا باید امور دنیوی را نیز سامان دهد؟ به عبارتی دیگر آیا آن‌ها كه به سكولاریزم قائلند و نیز قائلند به این كه تنظیم امور دنیوی از شریعت نتیجه گرفته نمی‌شد و در عین حال به قادریت و خیرخواهی مطلق خدا اعتقاد دارند، ‌دچار پارادوكس نشده‌اند؟

گفتند آیا این حرفی كه تو زدی به قبض و بسط تئوریك شریعت نمی‌انجامد؟ گمان می‌كنم مراد ایشان از «قبض و بسط تئوریك شریعت» مجموعه مطالبی است كه در دین‌شناسی دكتر سروش عنوان كرده‌اند. باید عرض كنم كه قبض و بسط شریعت معانی متعدد دیگری هم دارد ولی احتمالاً اشاره‌یِ ایشان به سخنان دكتر سروش است. به نظر من چه تئوری قبض و بسط شریعت درست باشد و چه نادرست باشد، به سخنان من ربطی ندارد، بحث ما بر سر انسان‌هاست نه بر سر دین. دین قبض و بسط دارد یا ندارد، ‌به بحث ما مربوط نیست. من می‌گویم ما انسان‌ها نباید عادلانه رفتار كردن خود را فرع بر این بگیریم كه دیگران باید مثل ما باشند. ما باید مثل خورشید باشیم. شانكارا، ‌عارف معروف هندی، می‌گفت: مثل خورشید باش، خورشید در تابش خود بین هیچ كس فرق نمی‌گذارد، بر دره می‌تابد، ‌بر كوه هم، برجنگل می‌تابد بر كویر هم. اقتضای عدالت این نیست كه ما فقط به هم كیشان و هم مسلكان خود عدالت بورزیم. قرآن می‌فرماید، صرف این كه با كسی دشمن هستید، باعث نشود كه نسبت به آن‌ها عدالت نورزید، «اعدالوا هو اقرب لتقوی». من می‌خواهم این را بگویم كه ما گاهی با مسایل اخلاقی تنگ نظرانه روبرو می‌شویم. یعنی فكر می‌كنیم اخلاق را فقط باید نسبت به هم‌كیشان و همفكران خود رعایت كنیم ولی این صحبت كه شما كرده‌اید، ربطی به بحث ما ندارد.

ولی سؤال دومی كرده‌اند و گفته‌اند آیا خیرخواهی خدا اقتضا نمی‌كند كه ما را در امور دنیوی هم راهنمایی كند؟ من جواب می‌دهم خیر. خیرخواهی من نسبت به بچه‌ام برای این‌كه زمان را گم نكند، ‌وقت خود را از دست ندهد، ‌دیر به مدرسه نرود و به‌موقع به كارهایش برسد این است كه برای او ساعت بخرم، اما معنایش این است كه من ساعت گرفته‌ام كه هر وقت احتیاج داشت به ساعت نگاه كند و خودش وقت را بداند؛ معنایش این نیست كه من دنبال او راه بیفتم و سایه به سایه‌یِ او حركت كنم كه الان به ساعت نگاه كن، ‌وقت فلان است و بهمان. من ساعت خریده‌ام كه او وقت را بشناسد. حال اگر خدا بخواهد امور دنیوی ما سروسامان پیدا بكند، اگر عقل و وجدان اخلاقی دو نیرویی است كه می‌تواند زندگی دنیوی ما را سر وسامان دهد، ‌همین كه خدا آن‌ها را به ما داده مثل وقتی است كه پدر خیرخواه ساعت در اختیار پسرش گذاشته است. پدر به پسرش می‌گوید هر وقت خواستی وقت را بدانی به ساعت نگاه كن؛ خدا نیز می‌گوید: هر وقت به امور دنیایی احتیاج داشتی به عقل و وجدانت رجوع كن. ما شما را با این دو نیرو به دنیا گسیل كرده‌ایم و دیگر لازم نیست پا به پای شما همه جا بیاییم. البته من نمی‌خواهم از سكولاریزم دفاع كنم،‌آن بحث دیگری است. كاری ندارم كه سكولاریزم قابل دفاع هست یا نه. در این جا نه نفیاً ‌و نه اثباتاً ‌نمی‌خواهم درباره‌یِ سكولاریزیم مطلبی بگویم. ولی اگر بگویید كه لزوم خیرخواهی خدا این است كه ما را در امور دنیوی نیز راهنمایی كند،‌ من می‌گویم؛ نه.

ولی اگر این ساعتی كه من به بچه‌ام دادهام، ‌وقت را درست نشان ندهد،‌ البته كه در آن‌جا من خیرخواه او نبوده‌ام ولی اگر درست نشان دهد دیگر بحثی نیست. در سخن ما هم همین طور است. اگر عقل و وجدان اخلاقی برای راهنمایی ما كافی نیست، ‌برای راهنمایی ما در زندگی روزمره باید كار دیگری انجام داد، ‌ولی ظاهراٌ چنین ملازمه‌ای برقرار نیست.

9- اگر فرض كنیم برتراند راسل تمام جدیت و صداقت خود را به‌كار برد و سپس ملحد شد آیا عدالت الهی اقتضاء می‌كند كه در آخرت با افرادی چون سلمان فارسی همنشین شود؟ تقابل علم و محبت چیست؟

من بارها گفته‌ام عدالت الهی اقتضایش این است كه وقتی بنا بر پاداش و كیفر دادن است نسبت سود و سرمایه‌یِ ما را به هم بسنجند. من همیشه از این مثال استفاده می‌كنم و به نظرم خیلی گویاست. مثلاً ‌پدری را فرض كنید كه به یك پسرش هزار تومان و به دیگری یك میلیون تومان سرمایه بدهد و به آن‌ها بگوید بروید و در بازار تهران كار كنید و بعد از یكسال سود خود را بیاورد. آن‌ها به دنبال خرید و فروش می‌روند و تجارت می‌كنند و بالأخره بعد از یكسال می‌آیند و پدر می‌خواهد حق‌العمل یكسال كار آن‌ها را بپردازد. اگر پدر عادل باشد آیا می‌تواند حق العمل آن‌ها را بر اساس سرمایه‌یِ روز اول آن‌ها در نظر بگیرد! بگوید به تو هزار تومان دادم و به شما یك میلیون یعنی هزار برابر اولی، پس حق‌العمل هم بر اساس سرمایه؛ ‌یعنی به دومی هزار برابر اولی بدهد. خیر اگر عادل باشد این كار را نمی‌كند.

آیا می‌تواند بگوید به سود شما نگاه می‌كنم و بر اساس سودی كه آورده‌اید حق‌العمل به شما می‌دهم؟ این هم ظاهراً عادلانه نیست زیرا معقول است كه با هزار تومان هر قدر هم تلاش كنی و جدیت بورزی نمی‌توان سود زیادی داشته باشی حال آن‌كه یا یك میلیون تومان سود زیادی می‌توان به دست آورد. چه وقت می‌تواند عادلانه رفتار كند؟ زمانی می‌تواند عادلانه رفتار كند كه نسبت سود و سرمایه‌یِ آن‌ها را با هم بسنجد. نسبت سود به سرمایه را كار می‌گویند. قرآن می‌گوید: «لیس الانسان الا ما سعی» «اما سعیه سوف یری» فقط به اندازه‌یِ سعی خود مزد می‌گیرید. بر این اساس می‌بینید كه آن بی‌عدالتی كه اول تصور می‌شد در این‌جا جایی پیدا نمی‌كند. اما برگردیم به سؤال دوم. آیا واقعاً راسل می‌تواند در روز قیامت با سلمان همنیشن شود؟ اگر به اندازه‌یِ هم سعی كرده باشند. اقتضای عدالت این است كه در كنار هم باشند. یعنی اگر صداقت و جدیت گفته شده به یك اندازه باشد، بله می‌توانند همنشین هم باشند.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 23:58  توسط آزاد انديش | 
آگاهی ، سرآغاز آزادی
چگونه کسی میتواند خواستار چیزی باشد که نداند چیست ؟

اگر نوشته ای را میخوانیم ویا سخنی را میشنویم با بهره گیری از خرد انسانی خویش، نویسنده وگوینده واندیشه اش  را شناسائی می کنیم تا چشم وگوش بسته به نوشته ها وسخنان فریبنده کسی گردن ننهیم .اگر چنین کردیم به روشنی درمی یابیم که آن نوشته راچه کسی نوشته و چرا نوشته  ویا آن سخن را چه کسی گفته وچرا میگوید . آنگاه است که میتوانیم با چشمان باز وهشیارانه گام درمیدان نبرد سهمگین زندگی  امروزی جهان بنهیم .

بسیاری از مفاهیمی که  از دیروز تا به امروز به شکل های گوناگون همچون سخنرانی و موعظه و نمایش و شعر و داستان و حدیث و آیه و روایت ،  به ما گفتند وبه مغز واندیشه ما فرو کردند  در واقع بدون استفاده از عقل و خرد انسانی خود باور کرده و به عبارت صحیح آنها را چشم وگوش بسته ونا آگا هانه پذیرفته  وبکار بسته ایم و حتی  کوچکترین واکنشی هم از خود نشان نداده و نمی دهیم.متاسفانه  در عصر انفجار اطلاعات نیز بسیاری از مردم که حتی توانایی دسترسی آزاد به جریان اطلاعات را دارند باز از همان راه حل ساده یعنی  اطاعت محض و کورکورانه  و باور ساده لوحانه تبعیت می کنند. اگر هرگز نکوشیم  درنخواهیم یافت مفهوم واقعی  آنچه را که میخوانیم و می شنویم و می بینیم

بطور حتم بر كسي پوشيده نيست كه خرد محصول قوه فهم انساني و خرد گرا نيز به كسي اطلاق مي گردد كه ازاين استعداد بتواند بنحومطلوبی استفاده كند . البته بطور حتم انسانها از نيروي عقلاني خود استفاده مي كنند ولي در اينجا بحث بر سر خرد گرايي در مسائل ريشه اي و معنایی رویدادها مطرح است و نه عقل سوداندیش و منفعت طلب آدمی..

 کوتاه سخن اینکه خرد اوج جستجوی انسان برای دست يابی به حقيقت است وبرای او انسجام درونی، غنای معنوی وصلح وآرامشی را به ارمغان می آورد که به عنوان مشعل فروزانی عمل می کند که فرا راه غايت وهدف نهائی زندگی اش قرارمی گيرد. انسان خردمند همواره به دنبال يافتن علل و جوهر پديده ها و بررسی همه جانبه شان است.دراين رابطه الکساندر پوپ درمقاله"درباره ی انسان" خاطرنشان ساخته است:

"چيست خردمند بودن؟

اينکه بدانی چقدر اندک می توانی بدانی

اينکه لغزش ديگری را ببينی

 واحساس کنی که ازآن خودت است."

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط آزاد انديش | 
اندکی اندیشه
آنان که ترا  به درد عادت دادند

چون خرمنِ عمر من به بادت دادند

چون حاصل هستیَم  حرامت کردند

یک مشت خزعبلات یادت دادند

 

****

 اينجا يكي براي خودش  حكم  مي دهد

                              آن ديگري هميشه به پيوست مي رود

 

هرچند مضحك است و پر از خنده هاي تلخ

                              بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود

 

                                         ****

رها كن آسمانها را ،بيا اينجا قضاوت كن !
             ببينم در زمين يك مرد پيدا مي كني يا نه ؟!
براي آخرين پرسش و حتي آخرين تهديد 
       قيامت را بگو ، مردانه ، بر پا مي كني يا نه ؟!

 

                                      ****

آي عارف كه  به دنبال  حقيقت  هستي 
             بيخودي نعره نكش ،گوش خدا سنگين است
ما كه تقصير نداريم خدا  مي داند 
               سطح  فكر دل  لامذهبمان  پايين   است

 

                                                      ****

ما دل به خدايان به حق باخته بوديم
اسلام ِ شما زانيه ها کافرمان کرد

اين مزرعه سرشار ترين باغ زمان بود
بي عاري ِ يک گله عرب بايرمان کرد

از جاده ابريشم ِ ما عشق گذر داشت
عمامه ي آقا زد و بي عابرمان  کرد

                                               

 

مي گويند ما ملتی احساساتی هستيم و همين بر پايه احساس محض عمل كردن است كه ما ايرانی ها را از ساير مردم جهان متمايز كرده است و   اگر نيك و بدون تعصب بنگريم مي بينيم  ريشه بسياري از  مشكلات ما در همين غالب بودن احساس ما بر عقل و انديشه ما است. ما با احساسمان فكر می كنيم و از عقل و انديشه و خرد انساني خود بهره اي اندك مي بريم .  اي كاش منطق ما در كنار احساس ما بود و احساس ما از فيلتر منطق و خرد ما عبور مي كرد.  متاسفانه حتي به ظاهر خردمندان ما  نيز مثل عوام رفتار می كنند و  بی صلاحيت ها بيشماري  بر مسند خردمندان تكيه داده اند. همه مرزها از ميان رفته و شب و روز از چيزهايی انتقاد می كنيم كه خودمان  به راحتي  همه آنها را مرتكب می شويم.

اين ملت خسته و دلزده است .حرص پول و هوسبازی و فخرفروشی دارد و به نظر می رسد که بيشتر از هر چيزی استعداد دشمنی کردن در مردم به شکوفايی رسيده است . به نظر می رسد نسل های قديمی تر چندان سالم نيستند و نسل های جديدتر به اصول انساني پای بند نيستند و چيزی را جدی نمی گيرند. اگر چيزی مانده شعارهای قشنگ است كه همه شرطی وار تكرار می كنند كه خودی نشان داده باشند.اينجا زندگي كردن يعني هميشه از بين بد و بدتر يكي را انتخاب كردن! يعني ترس از زلزله و دزد و آدمكش و كلاه بردار و بيكاري و مامور و موتور و ماشين و هواي آلوده و دردهاي بي درمان . يعني تحمل كردن حق كشي و ظلم و تبعيض و تحقير و كم‌پولي و رواني‌بازي و بي‌اعتمادي و مصيبت و ترافيك و سر و صدا و شلوغي و تنهايي و حسد و بخل و تنگ‌نظري و خالي بندي و سال‌هاي كار بي‌افتخار و بدون تفريح و پيشرفت. يعني مدام ديدن آدم‌هاي آويزان و نامتعادل كه خودشان را بالاخره به بهانه‌اي به چيزي دلخوش مي‌كنند و به دروغ شنيدن و گفتن خود را عادت داده اند. اينجا زندگي كردن يعني دسترسي داشتن به همه چيز از خوب خوب تا بد بد ، يعني نهايت تنوع و تحول ، يعني عجيب‌ترين زمان و مكان در تاريخ. اينجا ايران است.

اینجا ایران است. حکومتش ،حکومت امام زمان وبر مبنای قرآن است. رهبرش ،رهبر مستضعفان جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهای نان،به قیمت جان است. ثروتش برای فلسطینیان است.دانشگاهش ، جاي مريدان است. جای روشنفکرانش ، زندان است. هر که فریاد زند،از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپیمایی بزرگترین نشانه ایمان است.آنچه روز به روز ارزان شود جان انسان است.

ولی فقط یک چیز ،ایران ما  از ابتدا اینگونه نبود.ایرانی این را برای ایرانیان بفرست.

                            ********

اين خرابه قبرستان نه ايران  ماست..........اين خرابه ايران  نيست  ايران  کجاست؟
ســـهم مــا از زندگـــی در این دیار.......... کولــه باری از ســکوتِ لحظه هاســــت!
سردی  این لحظه های  بی  صـدا....خالی ازیک جرعه آب ویک نفس ازاین هواست!
می رویم درکوچه  متروک مرگ.................زنده بودن، زندگی کردن کجاست؟؟

                                   ،،،،،،،،،،،،،،،،

درطول تاريخ بشری، هيچ رويدادی ازلحاظ فکری و روانی و فرهنگی و اجتماعی، ويرانگرانه تر از استيلای جهل و خرافه بر ذهن و روان انسانها نبوده است.

  همچنين بايد توجه داشت كه در تاريخ ، هيچ اتفاقی بدون ضرورت ريشه دار، صورت نگرفته است و چنانچه امروزه ما با برخی از رويدادهای ميهن خود، ناباورانه و حيران روبرو می شويم، نشانگر آنست که ما نتوانسته ايم آگاهی درست و ریشه داری از تاريخ و دگرگشتهای  فرهنگی مردم خود بدست آوريم. در واقع صف آرايي هايی که تا کنون در برابر جهل اندیشی در طول يک صد سال گذشته انجام شده است، هيچگاه نتايج بنيادی و تاثير گذاری نداشته اند؛ زيرا بسيار سطحی بوده  و از زاویه های نفرت و ناآگاهی شکل گرفته اند. در حالی که سنجشگری نتیجه بخش از تفکر دینی، به پشتوانه ی آزادانديشی فلسفی امکان پذير است.

 پيکار برای به واقعيت مبدل ساختن آزاديهای اجتماعی، زمانی معنا و محتوا خواهند داشت که تک  تک ايرانيان از حالت مقلدي بيرون آمده  و به ذهن خويش بينديشند.

 بايد توجه داشت كه حقيقت تفکر دینی مبتنی بر ايمان است و با توسل به ایمان گزينش آزادانه برای هيچكس وجود ندارد؛ بلكه بدین نحو مالكيت تفکر در دست نیرویی ماورالطبیعه قرار می گیرد و درست درهمين تملك است كه آزادي انسان به غارت رفته و با به غارت رفتن آزادي، انسان به دام  جهل فرو مي غلتد و  جهل با حقيقت پوشاني خود ازاين به بعد، ماهيت و گوهر انسان را تشكيل مي دهد.

درست با همين قالب رفتاري است كه اطاعت و عبوديت محض، تبلیغ می شود و اگر انسان، عبد و عبيد بشود، به او محبت خواهد شد و درواقع رحم به انسان به دليل جهل انسان ايجاد مي شود . آن كسي كه اطاعت كند، بر او حكومت نيز مي شود و هر كجا كه صحبت از اطاعت و عبادت  به ميان آمد، حق حاكميت از آن نمايندگان تفکر دینی خواهد بود و بس..

 بنابر اين، بندگي كردن و بهتر تسليم شدن  رمز سعادت انسان در تفکر دینی است .چنین انسانی هميشه و تا ابد در قطب جهل و ظلمت باقي خواهد ماند تا امامي بيايد و او را رهبري كند و از گمراهي نجات بدهد و به تابعيت و عبوديت  درآورد.

 سخن آخر اینکه  هر جامعه اي به همان اندازه مستقل مي شود كه افرادش مستقل باشند. جامعه اي كه غالب افرادش تابع و مقلد هستند، هرگز نمي تواند به استقلال ملي و فرهنگي، دست يابد. استقلال جامعه از آنجايي آغاز مي شود كه انسانهاي آن جامعه آگاه شده و به هيچگونه رهبر و پيشوا و منجي و شفيع نيازي نداشته  باشند. استقلال ملي از استقلال تك - تك افراد جامعه ناشي مي شود واستقلال فردي نيز به خويش انديشي بازمتکی است؛ ولي علت آنكه ما نمي توانيم به استقلال فردي و خويش انديشي دست يابيم،  حقيقت واحد  فرض کردن خود است . كسي كه فقط فکر خودش را حقيقت می پندارد،نمی تواند گشايش روحي و فكري داشته باشد زیرا دورتادورش را، ديواره ای  فرا گرفته و این دیوارمانع از آن است که  با ديگران گفتگو و تبادل فکری داشته باشد.

 احترام به تجربه ي فكر ديگري زماني ممكن است كه انسان، گشاده فكر و آزادانديش باشد. آنكه براي عقيده خود، جهاد و خونريزي مي كند در واقع هر انسان ديگر انديشی را، شيطان و خصم و محارب  مي بيند و ايمان ايدئولوژيكي و عقيدتي و مذهبي و حزبي،  يكي از عوامل بسيار موُثر براي ایجاد  چنین روحیه ای و تقویت و تشویق پرخاشگري و جهاد و كشتار و تعقيب دگر انديشان است.گسستن از این تفکر بايد يك روند وكوشش رواني و فكري پايدار در اجتماع باشد تا شاهد خشک شدن ریشه های جهل و تقلید و تعصب کور باشیم.

 

گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندی

کی دگر تنها مرا نامی به دنيا بود

من به اين تخت مرصع پشت می کردم

بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

 

گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش

می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم

روی ويران جاده های اين جهان پير

بی ردا و بی عصای نور می رفتم

 

وحشت از من سايه در دل ها نمی افکند

عاصيان را وعدهء دوزخ نمی دادم

يا ره باغ ارم کوتاه می کردم

يا در اين دنيا بهشتی تازه می زادم

 

سينه ها را قدرت فرياد می دادم

خود درون سينه ها فرياد می کردم

هستی من گسترش می يافت در"هستی"

شرمگين هر گه "خدائی " ياد می کردم

 

 

 

 

مشت هايم ، این دو مشت سخت بی آرام

کی دگر بيهوده بر ديوارها می خورد

آنچنان می کوفتم بر فرق دنيا مشت

تا که "هستي" در تن ديوارها می مرد

 

خانه می کردم ميان مردم خاکی

خود به آنها راز خود را باز می خواندم

می نشستم با گروه باده پيمايان

شب ميان کوچه ها آواز می خواندم

 

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت

مست از او در کارها تدبير می کردم

می دريدم جامهء پرهيز را ازتن

خود درون جام می تطهير می کردم

 

من رها می کردم اين خلق پريشان را

تا دمی از وحشت دوزخ بياسايند

جرعه ای از بادهء هستی بياشامند

خويش را با زينت مستی بيارايند

 

من نوای چنگ بودم در شبستان ها

من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم

مسجد و می خانهء اين دير ويرانه

پر خروش از ضربه های روشن پايم

 

من پيام وصل بودم در نگاهی شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستی

من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

 

می نهادم گاهگاهی در سرای خويش

گوش بر فرياد خلق بينوای خويش

تا ببينم دردهاشان را دوایی هست

يا چه می خواهند آن ها از خدای خويش؟

 

گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود

اين جلال از جامه های چاک چاکم بود

عشق شمشير من و مستی کتاب من

باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود

 

 

 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم

آب کوثر را درون کوزهء دوزخ بجوشانند

مشعل سوزنده در کف،گلهء پرهیزکاران را

از چراگاه بهشت سبز دامن برون رانند

 

بادها را نرم میگفتم که بر شط شب تبدار

زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند

گورها را میگشودم تا هزاران روح سرگردان

بار دیگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند

 

 **********

 

ای دريغا لحظه ای آمد که لب هايم

سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نيست

خواهمت بدرود گويم تا زمانی دور

زانکه ديگر با توام شوق سلامی نيست

 

زانکه نازيبد زبون را اين خدائی ها

من کجا و زين تن خاکی جدائی ها

من کجا و از جهان ، اين قتل گاه شوم

ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

 

می نشينم خيره در چشمان تاريکي

شب فرو می ريزد از روزن به بالينم

آه ، حتی در پس ديوارهای عرش

هيج جز ظلمت نمی بينم ، نمی بينم

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:13  توسط آزاد انديش | 
محدوديت هاي ذهني يا واقعي ؟

كك ها حيوانات كوچك و جالبي هستند.آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند. آنها نسبت به قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يك كك را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد.بعد از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد ! كك مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با كمي سردرد پايين مي آيد.دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد. اين كار مدتي تكرار مي شود. سرانجام در ظرف را بر مي داريم.كك دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاعي كه سرپوش وجود داشته است! درست است كه محدوديت فيزيكي رفع شده است ولي كك فكر مي كند اين محدوديت همچنان ادامه دارد...

فيلها را نيز مي توان با ايجاد محدويت ذهني كنترل كرد ! پاي فيلهاي سيرك را در مواقعي كه نمايش نمي دهند مي بندند. بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرك را با طنابهاي كوتاه ، البته به نظر مي آيد كه بايد برعكس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بكشند ولي اين كار را نمي كنند! علت اين رفتار اين است كه آنها در بچگي طنابهاي بلند را كشيده اند و سعي كرده اند خود را خلاص كنند اما موفق نشده و سرانجام  روزي تسليم شده و دست از تلاش كشيده اند ! از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند ! آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.....

دكتر ادن رايل يك فيلم آموزشي  در باره محدوديت هاي تحميلي تهيه كرده و نام آن را " مي توانيد بر خود غلبه كنيد " گذاشته است .در اين فيلم يك نوع دلفين در استخر بزرگي از آب قرار مي گيرد. نوعي ماهي كه غذاي مورد علاقه دلفين است  نيز در استخر ريخته مي شود.دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد.دلفين كه گرسنه مي شود تعداد ديگري ماهي داخل استخر ريخته مي شود اما اين بار يك مانع شيشه اي مابين ماهيها و دلفين قرار مي گيرد.دلفين به سمت ماهيها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود.پس از مدتي دلفين دست از حمله مي كشد و وجود ماهيها را ناديده مي گيرد! محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در تمام استخر به حركت در مي آيند اما مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين  با وجود اينكه غذاي مورد علاقه اش در اطرافش فراوان است از گرسنگي مي ميرد ! در واقع محدوديتي كه دلفين پذيرفته او را گرسنگي مي كشد....

رفتارهاي حيوانات بالا به سادگي  نتايج پذيرفتن محدوديت هاي ذهني ايجاد شده را نشان مي دهند . كك و فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند براي اينكه فهميد چطور مي توان محدوديت ذهني ايجاد كرد و پذيرش آن را تحميل كرد....! محدوديت هاي مشابه ايجاد شده براي حيوانات براي ما انسانها نيز برنامه ريزي شده و اجرا مي شوند ، اما بايد بدانيك كه دلفين نيستيم ، در واقع كك و فيل و طوطي و ميمون هم نيستيم ! اين آزمايشات نشان مي دهد در طول تاريخ تلاشهاي فراواني براي شرطي كردن انسانها و ايجاد و تحميل محدوديتهاي ذهني براي آنها انجام شده است و تا اندازه زيادي نيز اين محدوديتها به باور انسانها رسانده شده است ! هنگامي كه به ما مي گويند و يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان گونه انديشيد و يا فلانگونه عمل كرد در حقيقت اين محدوديت ذهني براي ما به يك واقعيت تبديل شده است! و بدين نحو در طول تاريخ محدوديت هاي ذهني فراواني به محدوديت هاي واقعي تبديل شده اند به همان مستحكمي و به همان استواري !

به راستي چه مقدار از محدوديت هاي ذهني شما كه واقعيت مي پنداريد واقعيت نيست بلكه پذيرش و باور كك و فيل و دلفين گونه شماست ؟!!

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 19:55  توسط آزاد انديش | 
اندیشه های من

مي گويند خوشبخت واقعي كسي است كه زندگيش معنا دار باشد ولي آيا به راستي همه انسانها به اين درك از خوشبختي رسيده اند؟!!!

بدون ترديد انسان هر تغييري كه در زندگي خود انجام مي دهد براي رسيدن به آن مفهومي است كه از خوشبختي در ذهن دارد اما گاه مي بيند كه اين تلاش آن تغييرات مطلوب را در زندگي او ايجاد نكرده است ...واقعا علت اين عدم تغيير مطلوب را در كجا بايد جست ؟ حكيمي چيني مي گويد كه {خواندن نسخه كسي را خوب نمي كند...} و دقيقا عمل به همين سخن حكيم مي تواند ما را بسوي گمشده معنايي خود رهنمون سازد . ما بايد بتوانيم درباره خودمان بينديشيم ؛ نقاط قوت و ضعف خودمان را دريابيم و به مسايل خودمان پي ببريم و براي حل آنها پيش از تلاش به حل مسائل ديگران تلاش كنيم ...سعي اصلي ما بايد براي تسلط بر خويشتن باشد... بي تفاوتي و لاقيدي اولين آفت فكري و روحي ماست و در اين جهت حساسيت نسبت به امور مختلف جامعه نيز مي تواند ما را انساني مسئول بار آورد پيرو بودن محض و بدون انديشه به معنايي ديگر صرف نظر كردن از انسان بودن خود است...

مشكل اصلي انسانهايي كه مدعي تسلط بر علم و دانش و به ويژه علوم انساني هستند اين است كه مفاهيم آموخته شده را حفظ كرده اند و نه هضم . هر علمي و بخصوص علوم انساني در مرحله اول نيازمند درك و هضم صحيح است تا بسوي عملي شدن دانسته ها و يافته ها راه بسپارد .

ما براي  انساني مسئول و داراي هدف و معنا بودن در زندگي بايد بتوانيم عشق و علم و عمل را از يك سو و اراده و قدرت و محبت را از سوي ديگر در خويشتن گرد آورده و هماهنگ كنيم ...بقول آناتول فرانس عالم حقيقي كسي است كه فرق بين‹‹ من مي دانم ›› را با ‹‹ من مي پندارم›› بداند .

بنابراين معناي حقيقي زندگي ما در دسترسي به دانسته هاست و فاجعه انديشه زماني است كه شخصي مطلبي را بخواند اما نفهمد و نداند كه نفهميد. به هرحال در اين وبلاگ سعي خواهد شد تمامي مسائل و مباحث مطرح شده در راستاي هويت بخشي و درك واقعي انسان از انسانيتش باشد و اينكه در نهايت، با لاقيدي از آنچه بايد باشيم گريز نكنيم چرا كه انسانيت شدن است و نه بودن

                         ***************************************

يك روز پاييزی در صد سال ديگه رو تصور كنيد. در آن زمان ما كجاييم ؟ شما كجاييد؟ لطفا بدون هيچ ملاحضه ای  خود را در اين موقعيت قرار بدهيد،  با اين واقعيت چگونه كنار می آييد ؟

می بينيد  وقتی عميقا به اين موضوع می انديشيم، دلشوره و انقباض های روحی  خاصی به سراغ ما می آيد، چون اين موضوعی است دقيقا درباره  ما و درحقيقت درباره ‹ من›،،،، من وجودی هريك از ما.... ولی آيا تاكنون  به اين موضوع انديشيده ايد  كه هر كس تنهای تنها  می ميرد؟! مردن كاری نيست  كه در آن حتی نزديك ترين اطرافيانمان  بتوانند شركت جويند ...من تنها می ميرم ، تو تنها می ميری ،و همه ی ما...  تلاشهای ما برای فراموش كردن مرگ  و يا دست كم ، كاستن از شدت آن ، معمولا همراه با كاميابی نيست . البته مرگ انديشی  در آدمی  نتيجه ی مرگ اگاهی است ...ما همواره به مرگ می انديشيم  زيرا به خوبی می دانيم كه  دير يا زود خواهيم مرد  و اين آگاهی بر ميزان رنج تنهايی و غربت ما  می افزايد . احساس تنهايی در اين جهان ، بيشتر افراد را  از درون می آزارد  اما به راستی فكر می كنيد انسان چه راههايی را می تواند برای غلبه  بر احساس تنهايی پيدا كند ؟  بدون شك جواب خيلی ها بر قراری دوستی با ديگران است  اما آيا   دوستی و مهرورزی با اين و آن ، به راستی ما را از آن تنهايی كه  شرحش را دادم می رهاند ؟؟؟؟ و حتی اگر چنين باشد  چه كسی و تا چه اندازه ای  سزاوار دوست داشتن و عشق ورزيدن است ؟؟؟؟ و آيا دوستی و مهر خود   را می توان به ارزانی و فراوانی پای هر كسی ريخت ؟؟؟؟

اگر نيك بنگريم خواهيم ديد كه موضوع بسيار بغرنج تر از آن است  كه به سادگی قابل حل و فصل باشد ! نگرانيهای ما ، بايد به گونه ای تسكين يابد  اما با چه كسی  و به چه وسيله اي؟

نگرانيهاي ما

پس از يك روز پر كار، خيابانهای شلوغ را می پيماييد و به خانه يا خوابگاه خود می رسيد . اكنون تنهای تنها در خلوت خود نشسته ايد ، برای معنا بخشيدن به زندگی ، برای رسيدن به پاسخ پرسشهای انبوه خود، و بالاخره برای يافتن خود و آرام گرفتن در سايه ی اين شناخت  چه می كنيد ؟ آيا شما هم جزء  انسانهايی هستيد كه از فكر كردن گريزانيد و آن را بزرگترين رنج زندگی خود به شمار می آوريد ؟؟!! البته اشتباه نكنيد، منظورم فكر كردن به نحوه ی  ارضاء حس جاه طلبی ، رسيدن به لذت های مقطعی ، و چگونه استفاده يا سوء استفاده كردن از ديگران نيست ! بلكه لحظه ای تفكر برای يافتن خود است  و اينكه از زندگی چه می خواهيد ...

واضح است كه مهمترين ويژگی انسانی پرسشگری است بنابراين نبايد اينگونه فكر كنيم كه انسان واقعی  يعنی انسانی رام و آرام...! انسان، به مفهوم  واقعی خود هر آموزه ای را فقط در شرايط خاصی می پذيرد  و به عبارتی صحيح اهل چند و چون است بنابراين هر نوع ايدئولوژی و مكتب فكری كه از انسان انتظار دارد  از انتقاد كردن و طرح پرسش سر باز زده  و فقط بشنود و بپذيرد تفكری باطل  و بيگانه با هويت انسانی  است . انسان در شكل حقيقی و هويت اصيل خود به هيچ وجه تحت تاثير شرايط قومی ، اجتماعی ، فرهنگی و خانوادگی و دينی خود  قرار نمی گيرد  و از سر تقليد و تعصب  تفكری را نمی پذيرد  و به عبارتی اگر تمامی انسانها فقط بر پايه تقليد و تعصب،  روش زندگی و انديشه خود را همانند پيشينيان  بر می گزيدند امروزه شاهد تحولات نوين در تمامی عرصه های زندگی بشری نبوديم  . در حقيقت  انسانی كه صرفا بر پايه  تقليد و تعصب زندگی می كند  می تواند به معنای عام كلمه جزء  جامعه ی انسانی شمرده شود و نه معنای خاص آن ، چرا كه اينگونه انسانها به بصيرت و بينش  شايسته ی نام انسانيت  دسترسی پيدا نكرده اند  و در واقع  مهمترين وظيفه ی انسانی خود يعنی انديشه و تفكر مستقل و آگاهانه و به دور از تقليد و تعصب را از خود سلب و از مقام انسانيت مستعفی گشته اند !  

بديهی است وظيفه هر انسانی در اولين مرحله از زندگی خود جواب آگاهانه و  با تفكر دادن به اين دو سوال است كه از بودن  چه می جويد و از نبودن چرا می هراسد ؟؟ البته بعضی از انسانها با گذران عمر خود با دلمشغوليهای  عادی و روزمره  چنين می پندارند كه  از اينچنين دغدغه هايی  آزادند  اما واقعيت آن است كه اين دغدغه ها  جزء  لاينفك انسانيت است  هر چند كه به هنگام سلامت و عافيت كمرنگ می شوند ولی از بين نمی روند  اما با كمترين رنج حاصل از بيماری ، تنگدستی و نا كامی به انسان هجوم می آورند  و هنگامی گريبان او را می گيرند كه او تنها شده است و ...

                    **************************************************

واقعيتهای آشكار جاری در اطراف ما اين حقيقت را بر ما روشن می سازند كه بسياری از آدمها پيش از آنكه خود را بيابند  از جهان رخت بر می بندند ...پس بياييد تا فرصت باقی است خود انسانيمان  را بيابيم................................................................................

من سرگشته

بعضي ها بر اين گمانند كه باور داشتن  و با تمام وجود  اعتقاد ورزيدن  به موضوعي خاص ، معادل با موجه و درست بودن آن است  اما اين نوع گمان،  دقيقا  همان فاصله اي است  كه  مابين تعصب و جانبداري  با پذيرفتن  همراه با عقلانيت وجود دارد . وقتي بدون هيچ دليل و مدركي  چيزي را مي پذيريم  و يا بر آن اصرار مي ورزيم  در حقيقت دچار تعصب و گرفتار پيش داوري شده ايم  و در مقابل وقتي  موضوعي را با دلايل مي پذيريم  و يا بدون دلايل كافي نمي پذيريم  به وظيفه عقلاني خود عمل كرده ايم . حتما شما هم افرادي را ديده ايد  كه وقتي از آنها مي پرسيد  كه چرا به اين موضوع يا آن موضوع  باور داريد پاسخ مي دهند : چون اين موضوع يا آن موضوع را كاملا باور كرده ام ...

مي بينيد اينگونه  پاسخ گفتن ، در واقع طفره رفتن از پاسخگويي مسئولانه  است . اينكه شخصي به مطلبي به هر علت باور بسيار زياد داشته باشد غير از آن است  كه دلايل و شواهدي هم  بر اين باورش دارد .البته اين سخن بدين معنا نيست كه هر دليل و شاهدي  مي تواند توجيه كننده هر باوري باشد و در حقيقت باوري كه با دلايل و شواهد متناسب توجيه نشود  هيچ فرقي با  باوري  كه اصلا توجيه نشده ندارد همچنان كه  هر قفلي بايد با  كليدي باز شود  اما هر قفلي را نمي توان  با هر كليدي باز كرد.  باورهاي آدمي به دلايل  و بر اثر زمينه هاي كاملا متنوع  و گوناگون  در ذهن او شكل  مي گيرد . بعضي از باورها  تنها به سبب  تاثيرات قومي ، خانوادگي ، فرهنگي  و يا تاريخي خاص مقبوليت مي يابند . شكل گيري باور در ذهن آدمي بر اثر چنين عواملي با شكل گيري آن در نتيجه به كار گيري شواهد و دلايل كافي فرق مي كند . اگر پذيرفتن باورهايي از سوي شخص  تنها به سبب  اوضاع  خانوادگي ، قومي  يا شرايط فرهنگي  ويژه اي باشد  پس منطقي است كه با دگرگون شدن  هر كدام از اين عوامل  بايد در انتظار  دگرگوني هايي  در باورهاي او باشيم  .

با توجه به دلايل شمرده شده  مي توان گفت  كه شكل گيري  باورها به دو نوع است :۱-باورهاي  اتفاقي و بر اثر عوامل  بيرون از اختيار انسان  مثل خانواده و قوميت و فرهنگ  كه ما را به باورهاي خاصي مجبور مي كنند  و خودمان هم هيچ اختياري در اين فرايند نداريم  زيرا خودمان خانواده ، مليت  و يا جغرافياي  سكونتمان را  انتخاب نكرديم ..۲- باورهاي تحت كنترل  و از روي اختيار  و خود خواسته  كه در اين نوع مهمترين تدبير همان  در اختيار گرفتن و تغيير اختياري  شرايط  شكل گيري باورهاست  كه براي انجام  اين كار  مبناي ما  به جاي خانواده ، قوميت يا فرهنگ  و دين خاص ، بايد دلايل و شواهدي باشد  كه از درستي اين باورها پشتيباني كند.

پس مي توان گفت  كه هر انساني وظيفه دارد  تا جايي كه مي تواند  باورهايش را از شكل ناخواسته ( نوع اول)  در فرايندي  آگاهانه  به شكل خود خواسته( نوع دوم)  در آورد و اين فرايند  همان استفاده  و به كارگيري  شواهد و دلايل  در اثبات يا تاييد  باورهاست . البته نمي توانيم  بگوييم  كه هر گاه با به كارگيري  شواهد و دلايل  باورهاي خود را شكل مي دهيم  به اين معناست كه حتما اشتباه نمي كنيم ...امكان  اشتباه و رفتن بسوي  باورهاي نادرست  همواره پا برجاست  اما نكته مهم  اين است  باورهاي شكل گرفته شده بر اثر  اوضاع و احوال خانوادگي ، قومي ، اجتماعي و يا تاريخي وديني  بيشتر در معرض خطا هستند  و در حقيقت  تلاش اصلي  هر انساني  اين بايد باشد  كه از نادرستي  و كذب باورهايش  كاسته و خود را در موقعيت هاي  مطمئن تري  قرار دهد.

هيچ كدام از ما نمي دانيم فردا چه پيش مي آيد ...هنگامي كه گمان مي رود همه چيز به سامان  و رو به راه است  ناگهان  رخدادي غير منتظره  همه چيز را دگرگون مي كند ...اين رخداد ممكن است بر اثر اوضاع اقتصادي و  يا ناشي از عوامل اجتماعي و طبيعي باشد !!!

حتي اگر خود ما نيز چنين رخدادي  را در شكل حاد آن تجربه نكرده باشيم  اما از دور و نزديك خبر آن را درباره ديگران شنيده ايم،،، اما همه رخدادها  تنها در زندگي روزمره  و در بخش آشكار زندگي  اتفاق نمي افتد .... يكي از اين رخدادهاي پيش بيني ناپذير ، در ذهن و درون ما انسانها  روي ميدهد. بسياري از ما  در حالت عادي چنين مي انديشيم  كه وضع و حالمان خوب  و مجموعه باورهايمان  منطقي و به قاعده اند  و از درون هيچ ملال و ترديدي نداريم  اما گاه و بيگاه  حس مي كنيم آنچنان كه انتظار داريم نيستيم ...روزها و ساعتهايي براي ما پيش مي آيد  كه در آن  بي هيچ دليل و علتي  احساس ناخوشايندي  نسبت به بعضي امور پيدا كرده  و درباره بعضي از باورهاي پيشين خود  به ترديد و دو دلي دچار مي شويم ...اين ترديدها  گاهي بسيار ساده هستند  و منشاء  عادي دارند  و با كمي دقت و كنكاش  به علت آنها پي مي بريم  و سپس به سادگي  از آنها رها شده  و به آرامش پيشين باز مي گرديم  اما نوع ديگر اين ترديدها  به حدي تامل برانگيز و پيچيده و جدي هستند  كه بر همه اضلاع  و زواياي زندگي دروني و ناآشكار ما  نفوذ كرده و ما را بي تاب مي كنند  و در اين هنگام است كه  كه به اين سو و آن سو مي رويم  تا شايد از چنگ آنها رهايي  يابيم و آرام گيريم  اما به زودي  به  اين درك مي رسيم كه اين ترديدها  به سادگي ترديدهاي قبلي نيستند  و رهايي از آنها نيز موقتي است .

البته شايد نتوان  باورها و مسئله هايي  كه ترديد  درباره آنها ما را آشفته مي كند ، دقيقا برشمرد  اما برخي از آنها  در زمره جدي ترين باورهاي ما هستند ...باورهايي كه  با تولد ما،  ناخواسته با ما  متولد شده  و رشد كرده اند  و اكنون در صدد  تغيير ماهيت  از شكل ناخواسته  به حالت خود خواسته هستند.!

                                  ******************

شاید تاکنون برایتان پیش آمده باشد که خسته از کار و فعالیت روزانه به خانه بازگشته و در گوشه ای آرام به خلوت و تنهایی خزیده و از خود پرسیده باشید:<<هدف از این همه تلاش  و دوندگی های روزمره چیست ؟>>.همین پرسش را می توانید  درباره همه فعالیتهای یکسال اخیر زندگیتان نیز بپرسید .البته این پرسش برای بسیاری از فعالیتهای روزمره  جوابی سطحی و معمولی دارد مثلا هدف از رفتن به استخر، شنا کردن و تفریح است  و هدف از خوردن غذا کسب انرژی  و هدف از مطالعه کسب آگاهی و دانش  می باشد، اما وقتی  این پرسش درباره هدفهای جدی تر مطرح می شود  می فهمیم که پاسخها  به همین سادگی نیستند  و پس از کمی کلنجار رفتن  با خود و اندیشه های نیمه تماممان، تازه می فهمیم که به کلاف سردرگمی  رسیده ایم  و باپاسخ دادن به هرپرسشی ، پرسشهای تازه تری رخ می نماید و به زودی به پرسش  اصلی یعنی درباره هدف از کل زندگی می رسیم  که چرا و برای چه زندگی می کنیم ؟ و در این مسیر اندک اندک پی می بریم که تا نتوانیم به هدف زندگی دست پیدا کنیم نمی توانیم معنای آن را  بفهمیم  و اگر هیچ هدف قابل قبول و منطقی  که پرسشهای بی جواب جدیدی را ایجاد نکند برای زندگی پیدا نکنیم  در آن صورت نقاب از چهره آزار دهنده  این پرسش برداشته می شود که آیا به راستی زندگی پوچ و بی معناست ؟؟

البته شاید بعضی از انسانها  از سر درماندگی ، بعضی هدفهای موقت و کوتاه مدت را  معنای زندگی خود بدانند  اما مسلما  چاره کار این نیست  و موضوع بسیار جدی تر  و ژرف تر از این توجیه هاست.........

پاسخ پاسخ پاسخ

معنای زندگی برای کسی مفهوم است که بتواند هدف خود را از زندگی دریابد. به واقع ما در زندگی به دنبال چه هستیم ؟ بسیاری از مردم نمی توانند پاسخ کاملی به این پرسش  بدهند و یا پاسخ  آنها در حد و اندازه این پرسشها نیست . بعضی می گویند  هدف ما تربیت فرزندان خوب است ...بعضی دیگر  رسیدن به رفاه و امنیت  را در زندگی هدف می شمارند  و گاهی هم به اهدافی مانند  رسیدن به عدالت و محو تبعیض  از جامعه بشری  و یا رهایی از رنج و محنت  و رسیدن به آرامش و مانند آن اشاره می کنند ، اما  فارغ از امکان رسیدن یا نرسیدن به این اهداف ، آنچه واضح است این می باشد که حتی اگر این اهداف قابل وصول نیز باشند  باز پاسخگوی معنای زندگی نیستند و نمی توان آنها را معنای زندگی به شمار آورد  و در واقع هدف نهایی  هدفی است  که نتوان پس از آن هدف دیگری را فرض کرد . هر هدفی که خود به پرسش دیگری درباره هدف  بینجامد  نمی تواند هدف نهایی باشد  و در حقیقت هدف نهایی  هدفی است  که خود عاملی  برای رسیدن  به هدف دیگری نباشد  و آن پاسخ نهایی  که پس از آن  دیگر نمی توان این پرسشها را مطرح کرد همان  هدف نهایی و به عبارتی صحیح  پاسخ پاسخهاست .

بسیاری از نظریه پردازان  و بخصوص نظریه پردازان دینی  کوشیده اند که  چنین هدفی را فراروی زندگی آدمی  به تصویر بکشند و آن را در رسیدن به سعادت اخروی و رهایی از رنج این جهانی و مانند آن  به شمار آورند  ولی  فقط  با اندکی تفکر،آیا  نمی توان پرسشهای بی شمار  دیگری را  برای لزوم  رسیدن به چنین سعادتی و فهم آن و نحوه  رسیدن و چرایی رسیدن  به آن مطرح کرد  ؟؟؟؟؟!!!!!

نوري در تاريكي

هر انسانی به دليل تفاوت ماهيتيش با ديگر جانداران وظيفه داردكه به تحليل درست آموخته ها وبرداشت منطقی از آنچه به عنوان فلسفه زندگي می خواند و می شنود برسد. جهت نیل به این هدف ابتدا بايد  تمامی نظرها و تحليل ها را بشنود و بخواند و بفهمد وبعد با درك درست وبدون تعصب وباپشتوانه نيروي عقل و منطق اگر توانست؛ تحليلي مستقل وعلمي و منطقي از آنچه فهميده است را ارائه دهد و اگر به تحليلي مستقل دست نيافت  حداقل از بين تحليل ها وروشها وراهكارهاي موجود بهترين آنها رابراي فهم و تفسير آنچه در  جهان و جامعه خودش می گذرد برگزيند .هر انسانی وظيفه دارد به اقتضای وظيفه انسانی اش مشكلات وتعصبات ومحدوديتهاي فكري نسلهاي قبل ازخودش را به ارث نبرد و تا جايي كه مي تواند از انتقال معايب و نواقصات فكری و روشهای غلط گذشتگان به نسل خود و نسل بعدی جلوگيری نمايد.  وظيفه اصلی يك انسان ، دست يافتن به جايگاه واقعي فكر و انديشه درست است . در این راستا بايد گفت كه  تمامي تفكرات و نظامهاي فكري موجود در جهان در اداره جوامع بشري  نقاط قوت و ضعفي دارند  و  ذهن پويا ي یک انسان وظيفه دارد كه  طی راهكارهاي منطقي با تمامي اين نظرات آشنا شده و نقاط قوت هر تفكر و  نظام اجتماعي را از نقاط ضعف آن تفكيك كرده و با چيدمان نوين نقاط قوت در كنار هم و افزودن روشها  مستقل جديد به آن الگويي كم عيب و نقص را براي اداره جامعه خود ارائه دهد و اولين قدم در اين راه دوري كردن محض از تعصب  كور و جاهلانه  به افكار و عقايد و روشهايي است كه به صورت ارثي و سنتي  در جامعه رواج دارد چرا که تنها  دليل ماندگاري آن رسوبات ذهني و رفتاري در جامعه؛ همانا تعصب كور و بدون منطق است .

يك انسان آگاه و انديشمند و منصف براي سنجش و داوري در مورد هر فكر و روش و بطور كلي در مورد هر چيزي ،ابتدا بايد در يك جايگاه بي طرف قرار بگيرد بطوريكه هيچ تمايل مثبت يا منفي به هيچ يك از موارد مورد سنجش نداشته باشد و آنگاه با جمع آوري شواهد  و دلايل منطقي و قابل دفاع  كه هيچ خدشه اي را نتوان بر آن وارد ساخت الگوي مورد نظر خود را ارائه دهد و البته اين منطق در تمامي اجزاي زندگي يك انسان  بايد صادق باشد.هنگامي كه در بررسي يك موضوع ،روش و يا تفكر، اصل بي طرفي رعايت نشده باشد و تمايلي يا ضديتي هر چند پنهان و به دلايل مختلف به يكي از موضوعات وجود داشته باشد نمي توان  به يك قضاوت و نتيجه گيري صحيح  و قابل دفاع رسيد  زيرا تعصب و حب و بغض  هر چند خفيف ، بسياري از راههاي  رسيدن به مفهوم درست  را براي انسان مسدود مي كند . اولين اصل براي برداشتن اين سدها اين است كه بدانيم حق و عدالت نمي تواند منحصر به يك تفكر خاص باشد.مفهوم حق و عدالت همانند قطعات يك پازل است  كه هر قطعه آن در دست كسي است و يراي شكل گيري صحيح و واقعي  طرح اين پازل نبايد كسي را كه قطعه اي نزد اوست  ناديده گرفت يا حذف كرد و بايد بدانيم كه  تنها از چيدن صحيح و بدون كم وكاست اين قطعات پراكنده است كه شكل حقيقي پازل حقيقت آشكار خواهد شد...

                                      ******************

بحثي كه قصد مطرح كردن آن را دارم بحثي در رابطه با مباني فكري يك انسان است .از دير باز ،مباني مطرح شده در قالب دين به عنوان مباني فكري انساني قلمداد گرديده   اما با گذشت زمان مشخص شده كه  كه مباني فكري انساني نه تنها  همسو با مباني فكري ديني نبو ده  بلكه  اين دو مسيرهايي متضاد و مخالف هم  را مد نظر داشته اند.......!!!!

مباني فكري ديني،  بيشتر و تقريبا  كاملا  با استفاده از جهل و نياز آدميان شكل گرفته ! در اين مباني از ساده ترين نيازهاي انسان تا پيچيده ترين  مشكلات  اجتماعي و فلسفي  و رواني آدميان با تكيه بر عوام گرايي و جهل عمومي ، نهايت بهره برداري به عمل آمده و در نهايت منافع  فردي و گروهي  تفكر خاصي  تامين گرديده است . بنابراين با توجه به نوع هدفي كه دنبال گرديده يعني  بدست آوردن قدرت با استفاده از جهل انسانها و انگشت گذاشتن  روي نيازهاي  مادي و روحي  آدميان و توجيه امور و كنترل  جامعه  بر پايه توجيهات ماوراي طبيعي و آسماني،  شكل خاصي از حكومت  بوجود آمده  كه نمونه هاي آن از پيش از قرون وسطي تا حال حاضر  درك و لمس شده است كه نيازي به توضيح بيشتر ندارد.

اما  در مورد مباني فكري انساني  مي توان با قاطعيت گفت  كه اين مباني بر اساس فهم و درك و شعور انسان  شكل گرفته است  و اولين شرط براي فهم و درك و شعور يك فرد همان اگاهي  و منطق انساني است  بدين معنا كه انسان  در مورد  ماهيت وجودي خود، نيازها ي جسماني و رواني، قوانين طبيعي حاكم بر اين نيازها،منشاء اوليه توليد نيازها، هوشمند يا غير هوشمند بودن و يا  هدف دار بودن  يا نبودن اين منشاء و بالاخره  مهم تر از همه ،ساختن شرايط و قوانيني خارج از اراده اين منشاء براي زيستن بهتر، از قوه تعقل و درك و منطق خود سود بجويد و هر آنچه بدست  مي آيد  را مطلق ندانسته و هميشه درترازوي نقد وبررسي  قرار داده  و به اصطلاح  سيستم خردورزي را جايگزين مطلق گرايي كند. به انساني كه  چنين مباني را  سر لوحه  نگرش و تحليل و بررسي و عملكرد خود در زندگي قرار مي دهد  انسان  خردورز يا انديشمند  مي گويند و انچه در ادامه مي آيد نحوه عملكرد چنين انساني است ...

انسان انديشمند انساني  كه لحظه به لحظه به سمت و سويي حركت مي كند  كه ديوارهاي جهل خويش را بشكند  و در محدوده ي تازه اي قدم بردارد و فقط چنين انساني است كه مي تواند  بر جامعه خويش اثر انساني و برپايه شعور بگذارد . انسان انديشمند هميشه در جستجوي يافتن  راه حلي منطقي و خردورزانه براي پاسخ به سوالات خويش است  اما هيچگاه راه حلي را بر نمي گزيند  كه سبب تحميل مصيبتي بر ديگران شود  زيرا چنين راه حلي با ساختار انساني او مغايرت دارد . انسان انديشمند انساني است كه در پي سعادت  خود و ديگران است و چنين سعادتي را فقط ازمسير فهم و آگاهي و حق انتخاب  ديگران دنبال مي كند و بس. نيروي محركه چنين انساني اتكا به اصل خردورزي و قوه تعقل و منطق  انساني  است و افتخار خود را در فهم بيشتر مي داند  و نه در پيروي جاهلانه...

انسان انديشمند  كسي است كه كه عقايد و تفاسير و افتخارات(!!؟؟) قومي و ديني به ارث رسيده  را نه تنها  عقيده و تفسير وافتخار خود به شمار نمي آورد بلكه  با بهره بردن ازقوه تعقل و عقل و منطق خود و بدون تعصبات  جاهلانه و تقليد كوركورانه، به پالايش  زير ساختهاي فكري  به ارث رسيده به خود مي پردازد و هر آنچه را كه با فهم و عقل انساني منطبق باشد را مي پذيرد  و هر آنچه غير اين باشد را از ذهن مي زدايد.چنين انساني  بر پايه احساسات   ديگران زندگي نمي كند و در جستجوي كشف حقيقت بهترين راههاي عقلي و منطقي را مي پيمايد و از تفكر و پژوهش در اين راه سود مي جويد.فهم و عقل  امروزي چنين انساني برتر از ديروز اوست و فردايش نيز برتر از امروز او خواهد بود چرا كه هيچ سقفي را براي  فهم و دانستن  متصور نيست و هيچ خط قرمزي را براي جستجو و سوال  قبول ندارد.

البته چنين انساني الزاما يك فرد دانشمند  ويا يك فرد داراي تحصيلات عاليه نيست زيراهركس كه از قوه تعقل برخوردار باشد مي تواند به اين مرحله دست يابد و چه بسا فرد كم سوادي كه به واسطه ذهن جستجوگر خود بتواند علم و تجربه و فهم خويش را افزايش داده  و به نكات مهمي برسد كه يك تحصيل كرده ي آكادميك قادر به درك آن نباشد.اما آنچه مهم است اين مي باشد كه براي رسيدن به اين مرحله بايد زحمت كشيد ، بايد از قالب بسته ي جهل بيرون آمد ، بايد آموزه هاي  مطلق گرايانه ي تقليدي را به كنار زد و بايد باور داشت كه تنها وجه تمايز انسانها با يكديگر ميزان بهره مندي آنان از قوه عقل و شعور و منطق و فهم است و بس .... و انسان فهيم و انديشمند مسيري را طي نمي كند كه با هويت انساني  او در مغايرت باشد .

بايد باور داشت كه وقتي نيروي زاينده ي تفكر و تعقل و منطق مستقل و بدون تعصب در جامعه اي از بين برود  زندگي تكراري و بي حاصلي پديد  مي ايد كه سبب مي شود انسانها در دام قراردادهاي  جاهلانه و حصرهاي فكري گرفتار آيند و اين محدودكننده  ي رشد جامعه خواهد بود .بنابراين آنچه انسان انديشمند براي برقراري ارتباط با ديگران برمي گزيند  جرياني است از تعقل و فهم و علم و منطق و در چنين جرياني برخورد انديشه ها باهم  دانسته هاي جديد را شكل مي دهند  و با انتقال آنها  ميان انسانها معماها حل مي گردند  و جاهليت  رخت بر مي بندد و سوار شدگان بر موج جهل  انسانها  ديگر موجي براي بهره بردن نمي يابند. انسان انديشمند زاده ي فهم است و منطق و شعور،بنابراين دانسته هايش را به ديگران منتقل  مي كند  چرا كه مي داند پنهان نگه داشتن دانسته هاي ارزشمند  در وجود آدمي تنها منجر به دفن آنها خواهد شد .چنين انساني  از فهم ديگران هراسي ندارد چرا كه منطق تفكر بر فهم و آگاهي استوار است و اين منطق جهل و ظلمت و ناداني است كه ازآگاهي ديگران مي هراسد و راههاي انتقال دانسته ها را سد مي كند و هر آنچه انجام مي دهد براي گسترش تقليد و تعصب و اطاعت جهل است و بس......   

روشنايي و چراغ 

در ادامه بحث  در مورد انسان انديشمند بايد گفت انسانهايي كه تفكرات نو و بكر را در ذهن خود نگهداري كرده و آن را منتشر نمي كنند در واقع به مغز خود مي آموزند كه ديگر نو آوري نكند.در حقيقت  فكر نو در ذهن انسان را مي توان به اين معنا تعبير كرد كه هر ايده و تحليل و فكر جديدي مانند رشته اي از يك زنجير است كه اگر از مغز رها نشود رشته هاي ديگر زنجير نيز بيرون نمي آيند و برعكس هنگامي كه فكري نو به بيرون از مغز هدايت مي شود با خود رشته هاي ديگر زنجير را نيز به بيرون هدايت كرده و حلقه هاي به هم پيوسته افكار نو  ديگر در مغز پنهان نمي مانند. از ويژگيهاي مهم انسان انديشمند اين است كه با نگاهي دقيق  و گوشهايي حساس به وقايع توجه مي كند و همين امر باعث مي شود كه با گذشت زمان ديدگاههايي كسب كند كه فاصله اي ميان آموخته هايش با آموخته هاي  ديگر انسانها پديد آيد و اين فاصله؛ فاصله فكر و انديشه است.البته گاه اين فاصله به حدي مي رسد كه انسان انديشمند تفاوتي اساسي با اطرافيان پيدا كرده و به تعريفي ديگر؛ انسان عصر خود به شمار نمي آيد و همين امر سبب مي شود كه نگاه خاص و نظرات منحصر بفرد او در ديدگاه ديگران مسخره و غيرواقعي جلوه  كند و  اين  مي تواند نشانه هايي از شكسته شدن جهل انسان و قدم برداشتن او  بسوي فكر و انديشه درست و منطبق با هويت انساني او باشد.انسان انديشمند در اين مرحله مي داند كه بايد قدرت تحليل گري خود را افزايش بدهد و با صبوري و شكيبايي به راه خود ادامه بدهد چرا كه تاريخ انسانيت نيز به او  ثابت كرده كه انسانهاي بزرگ و دانشمند كارهاي عظيم خود را زماني به ثمر رساندند كه در معرض استهزا و تحقير ديگران بودند و لازمه تفكيك انديشه انساني از انديشه جاهلانه مقاومت جهل در برابر نيروي انديشه  و به تمسخر و تحقير گرفته شدن توسط جاهلان است و اين امري طبيعي براي كشف راههاي نو و يافتن پاسخهاي جديد است .

جهان شمولي  

از ويژگيهاي مهم انسان انديشمند قابليت  شناسايي  كاستي ها و نواقصات و ناتوانايي هاي خود و داشتن همت و شهامت وقدرت لازم جهت رفع آنهاست .انسان انديشمند بر اين واقعيت آگاه است كه ساير انسانها مي توانند به كاستي ها و ناتوانايي هاي او پي برده و همراه شدن اين كاستي ها با او مي تواند مانعي جدي در دستيابي او و جامعه انساني  به ايده آلهاي انساني باشد بنابراين از اولين وظايف چنين انساني شناسايي نكات ضعف و نواقصات فكري و عملي خود و پرداختن به رفع آنهاست .انسان انديشمند براي رسيدن به اين مقصود مبناي فكري خود را دسترسي راحت و سريع تمامي انسانها به اطلاعات و ابزارهاي اطلاع رساني قرارداده و تلاش مي كند تا مهارتهاي اطلاع گيري و اطلاع رساني را بر اساس احترام به عقل و شعور انساني براي همگان فراهم و تقويت كندو بر اساس عمل به همين  مبنا او مي كوشد تا ضمن كسب تجربيات و ديدگاههاي ساير ملل در انتقال افكار خويش و در معرض نقد و بررسي قراردادن آن توسط ديگر فرهنگها نيز بكوشد و از اين طريق جاري شدن اطلاعات به سوي خود و جامعه خود را هموار كند.چنين انساني از تنبلي و سستي در بدست آوردن اطلاعات به دور است و از تصميم گيري سريع و عجولانه خودداري مي كند زيرا اينگونه تصميمات او را از موفقيت در درك حقايق باز مي دارد و اگر او به اطلاعات محدود و منحصر به تفكر و ديدگاه خاصي بسنده كند چه بسا به پاسخهاي گمراه كننده و مغاير با هويت انساني خود دست خواهد يافت كه همين موضوع مي تواند سرمنشاء مشكلات فراواني براي جوامع انساني باشد.

ازديگر ويژگيهاي مهم انسان انديشمند اين است كه از هرموقعيت و شرايطي براي بدست آوردن تجربيات ارزشمند جديدو همچنين انتقال يافته هاو  دانسته هاي خود به ديگران بهره مي جويد و در اين ميان از كلام و بيان و قلم خويش به خوبي استفاده كرده و ارتباط صادقانه و متواضعانه اي باديگران برقرار مي سازد .او به خوبي مي داند كه گفتگوها زمينه ساز تبادل دانسته ها و تجربيات  هستند و گفتگويي بر مبناي عقل و خرد و انديشه گفتگويي بي ثمر و بي فايده نخواهد بود.چنين انساني علاقه فراواني به ثبت تجربيات خويش دارد و در هر فرصتي مي نويسد و سعي مي كند ار طريق نوشتن تفكر كند و حني گاهي اوقات پاسخ سوالات خويش را بيابد. انسان انديشمند مي داند كه افق فراروي  انديشه انساني درك و فهم بيشتر است و بايد تغييرات زمانه را پذيرفت و به مدد نيروي عقل و انديشه تغييرات را در جهتي هدايت كرد كه سبب سعادتمندي بيشتر انسانها شود ...

به قول سقراط جهان بدون تحقيق و تفحص جهاني در خور زيستن نيست . 

جهان 

آيا زندگي ارزش زيستن دارد يا نه ؟

اين پرسش از ارزش و معناي زندگي ،به طرح يك مسئله جدي فلسفي منتهي مي شود! مسئله اي كه پاسخ چندان سرراست و روشني ندارد ! و همين سرراست و روشن نبودن پاسخ ، انسان را به سمت پوچي هدايت مي كند.....!

اما پوچي چيست؟ پوچي در حقيقت حاصل نوعي عدم تناسب  عميق و فاصله دار، ميان طريقي كه انسان مي خواهد جريان  امور جهان بر آنگونه باشد  با طريقي كه به واقع جريان امور جهان بر آن مدار مي چرخد ، است ! آلبر كامو در اين رابطه مي گويد:(پوچي بطور كلي زاده مواجهه ميان نياز انسان  و سكوت نامعقول جهان است !!).

اما به راستي اين خواست و تمنا و نياز بنيادي انسان چيست  كه جهان در قبال بر آوردن آن خاموش و بي پاسخ مانده است ؟ كامو اين خواست و نياز اصلي انسان را تمنای "معناي زندگي" معرفي كرده است ! در حقيقت انسان انديشمند و مسئول مي خواهد كه ايده ي والا و متعالي تري از زندگي  وجود داشته باشد كه به هستي و زندگي معناي ارزشمندتري  ببخشد  اما چون در بطن واقعيت جهان  اين توانايي براي انسان جهت شناخت چنين معنايي وجود ندارد  و يا اصولا چنين معنايي  در هستي و خلقت  بصورت هدفي  والا و متعالي  تعريف نشده است لذا انسان به دركي پوچ و  معنا باخته  از هستي مي رسد!!!

اما واضح است آنچه  انسانها در طول تمامي اعصار و قرون  به مانند ماده مخدره اي براي نفهميدن  و عدم درك غيرمتعالي بودن  معناي هستي براي خود تجويز نموده اند تعاريف متفاوت  و گوناگون از انرژي و نيروي حاكم بر جهان و ساختن خداياني بر پايه شرايط زماني و مكاني و اقتصادي و سياسي زيستگاههاي  خود است! از خدايان با قدرتها و نقشها و جنسيتهاي مختلف گرفته  تا خداي يكتا و توحيدي و متافيزيكي كه هدف و معناي اصلي زندگي و حيات  و جهان هستي منوط به ماهيت و اراده و قدرت تاثير گذاري اين خدا  يا  خدايا ن است ! در حقيقت با ايمان بدون سوال و جواب و يا به عبارتي صحيح تر بدون حق سوال و جواب  و بدون حق شك  به خداي يكتا يا خدايان غير يكتا، معنايي كاذب و غير متعالي  و بدون منطق و در راستاي منافع زميني  طبقه اي خاص از جوامع انساني براي هستي تعريف مي شود! معنايي كه از انسان به عنوان يك موجود خردمند و انديشمند و عقل گرا  سلب تفكر و مسئوليت نموده و همه رويدادها و اتفاقات و قوانين و سرانجام جهان را ناشي از از اراده و خواست خدا  يا  خدايان  تعريف شده  تلقي  مي كند.  بديهي است در اينگونه نگرش انسان فقط  مطيع  فرامين و قوانيني مي شود  كه خداي تعريف شده اش به واسطه نمايندگان زميني خود صادركرده و عملا خود هيچ وظيفه عقلاني و چون و چرايي ديگري ندارد.

                                  ***************************

خلقت من  در  جهان  يك  وصله   ناجور  بود  !
                              من كه خود راضي  به اين خلقت نبودم زور بود  !
 
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش
                                وزعذاب خلق و من يا رب چه ات منظور بود  ؟
 
اي چه خوش بد چشم مي پوشيدي از تكوين من
                                  فرض  مي كردي كه  ناقص  خلقت يك مور بود !
 
اي طبيعت گر نبودم من جهانت نقص داشت  ؟
                                    اي  فلك  گر  من  نمي زادي  اجاقت  كور  بود ؟
 
گر  نبودي  تابش   استاره  من  در  سپهر  !
                                   تير و بهرام و خور و كيوان ، همه بي نور بود ؟
 
قصد تو از خلق عشقي من يقين دارم   فقط !
                                  ديدن هر روز  يك  گون ،   رنج جوراجور بود !
 
راست گويم  نيست جز اين  موقع تكوين من !
                                    قالبي    لازم  براي ساختن   يك  گو ر   بود  !
 
آفريدن   مردمي  را  بهر   گور   اندر   عذاب  !
                                     گر خدايي هست  زانصاف  خدايي  دور بود !
 
آنكه نتواند به  نيكي پاس هر  مخلوق  دارد !
                                    از چه كرد  اين آفرينش را مگر مجبور بود  ؟
 
 
 
           از   محمد رضا عشقي  شاعر آزاده عصر مشروطيت
 
                                      ***********************

مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " .

اما خداوند را ، چه نيازي به مكر است ؟ 

 مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيم ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟

                           ********************************

ايمان

براي مان

نمانده

همه را

         ربوده اي

وقتي

      آنچه بايد

                 نبوده اي.

                          ********************************

 

خدايا من گنه کارم قبول... اما تو از من گناه کار تری

...من گناه کردم که گناهی آفریدم
...تو گناه کردی که هم  گناه را آفریدی هم گناه کار را!
فراموش نکن گناهت از من کبیر تر است
...ولی حاکم محاکمه ندارد
من از تو مهربان ترم!
تو یک گناه مرابخشیدی
و من دو گناه ترا!!!!
                        *******************************
با هم بازی می‌کردیم!
خسته شدیم!
من اومدم پایین؛ آدم شدم!
اون رفت بالا؛ خدا شد!
... و این بازی‌ی جدید ما بود!
درچه اي در تاريكي
                                 ***************************
      

   چه ساده در میان گریستن خویش زنده میشویم

و چه ساده در میان گریستن دیگران میمیریم

و در فاصله دو سادگی

چه معمایی میسازیم به نامه زندگی

                   -----

 يک زندگی سازشکارانه، بدتر از مرگ است و يک زندگی صادقانه، حتی برای يک لحظه، بسيار ارزشمندتر از زندگی ابدی مالامال از دروغ است. مردن برای حقيقت بسيار ارزشمندتر از زندگی در ميان نيرنگ هاست

-----

بزرگترين فاجعه در زندگي اين حقيقت است كه بيشتر انسانها پيش از آنكه كاملا متولد شوند، می ميرند.

ـــــــ

وقتی به هر دلیلی دلت از دنیا بگیره دیگه تحمل ثانیه ها سخت تر از همیشه میشه . شادترین آهنگ بوی غم دلت رو میده . می خوای حرف بزنی اما هیچی برای گفتن نداری . هر چی فکر میکنی یادت نمی یاد قبل ها چی واسه گفتن داشتی . و در اين حال يكي و در جواب دلتنگيهات مي گه ناراحت نشو حتما حكمتي در اين حال تو نهفته است......!

 اما من مي گم کلاه شرعی " حکمت " به دور از خرد انسانی است. اگه توجيهاتي مثل حکمت ، قسمت ، سرنوشت و ...  رو نداشتيم چي مي گفتيم ! پس در اين وسط انسان چی كاره است؟

ــــــــ

وقتي شما به جاي دنياي بيرون به درون خود توجه مي كنيد دنياي درون را در سكوت محض خواهيد يافت. اغلب برداشت عمومي از سكوت برداشتي منفي است و معناي آن خلاء و نبود سر و صداست در حالي كه چنين نيست و سكوت لبريز شدن از نوايي است كه تاكنون آن را نشنيده ايد. سكوت رايحه اي خوش است كه تا به حال به مشام تان نخورده و نوري است كه تنها با چشمان دروني قابل رؤيت است براي همين است كه افراد بسيار كمي طعم سكوت حقيقي را چشيده اند. اين سكوت براي شما حقيقت،‌ عشق و هزاران چيز ديگر به ارمغان مي آورد.

-----

بصيرت ارتباطي به اطلاعات ندارد بصيرت به بيداري مربوط است .اطلاعات از بيرون مي آيد و بصيرت از درون مي جوشد . دانش تکرار طوطي وار يافته هاي اکتسابي ديگران است  وحداکثر آن است که حافظه تو را انباشته مي کند اما درون تو همچنان خالي است.بصيرت محصول عشق است و عشق از جنس احساس .آدمي که در خانه دل خود ساکن است به يک معني از دنياي بيرون بيخبر است .بي خبري او به معصوميت آميخته و در بستر آن چيزي جوانه مي زند و مي بالد.از آنجا که بصيرت از درون تو مي جوشد و از آن توست پس کسي نمي تواند آن را از تو بگيرد .حتي مرگ نيز از گرفتن آن عاجز است.

-----

 از دردی که می‌کشم آگاهم

 آگاهی ....دردی است که می‌کشم !!

------

من كه تسبيح نبودم،                           تومراچرخاندي
مشت برمهره تنهايي من                     پيچاندي
مهردستان تودنبال                               دعايي مي گشت
بارها دورزدي                                      ذهن مرا گرداندي
ذكرهاگفتي وبرگفته خود                    خنديدي
ازهمين نغمه تاريك                             مرا ترساندي
برلبت نام خدابود- خدا                        شاهدماست
برلبت نام خدابود ومرا                        رقصاندي
دست ويرانگر تو عادت                        چرخيدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ايمان             خواندي
قلب صدپاره ي من مهره ي صددانه    نبود
تو ولي گشتي واين گمشده را           لرزاندي
جمع كن: رشته ايمان دلم                  پاره شدست
من كه تسبيح نبودم ،                        تومرا چرخاندی

سرگشتگي

اين‌روزها که آينه هم فکر ظاهر است
هرکس‌که گفته‌است خدا نيست کافر است

با ديدن قيافه‌ی اين مردمان خوب
بايد قبول کرد که گندم مقصّر است

کم‌تر در اين زمانه به دل اعتماد کن
وقتی گرسنه ماند به هر کار حاضر است

********************************

می‌گویند حرف را باید زد. باشد، می‌زنیم، می‌زنید، می‌زنند و... اگر گوش شنوایی باشد، و اگر حرفی برای گفتن باشد. سال‌هایی نه‌چندان دور و نه‌چندان نزدیک، از آن زمانی که فهمیدم می‌توانم حرف بزنم گذشته، و بعداز این همه سال که بی‌رحمانه گذشتند،فهمیدم که حرف‌ها را باید نوشت. پس می‌نویسم، اما دراین‌میانه صداهایی در لابه‌لای حرفهای نوشته‌شده هست که شاید صدایی نباشند، امّا چه بخواهید و چه نخواهید هستند. صداهایی که زشت، زیبا، بی‌معنی، و گاه پرمعنی‌اند. تمام این حرف‌ها و صداها حاصلِ تمام این سال‌ها و نفَس‌ها ست. و شاید در انتهای تمامِ اینها باز هم چیزهای ناگفته‌ای باشد که هیچگاهِ دیگر هم گفته نخواهد شد حتي اگر همه چشم انتظار آن باشيم..... 

 

مرد می رفت و همچنان مبهوت که زمان با زمین چه خواهد کرد

آدمی این مسافر برهوت ، با شبی اینچنین  سیاه چه خواهد کرد

یک طرف شاهراه روشن نان، یک طرف کوی مبهم ا یمان

بر سر این دو راهه تا انسان؛ با غم نان و دین چه خواهد کرد

چشمها منتظر ، نفسها حبس، خیره در بام رستگاری تا

عشق بر نردبان مذهبِِ، در پله ی آخرين چه خواهد کرد

مثل یک گله گرگ بی احساس، همه ی شهر در کمین همند

این هراسان که آن چه خواهد برد،آن گریزان که این چه خواهد کرد

***

هر چه کم وزن گفتم و پر مغز، ساده سنجان به طعنه سنجیدند

تا ترازوی نقد ایشان با این سرود وزین چه خواهد کرد

                           ****************************

اصولا براي يك آدم مذهبي كه در محيطي مذهبي رشد كرده و از ابتدا تحت تاثير القائات و تربيت  مذهبي بوده بسيار سخت است كه از باورها و اعتقادات خود دست بشويد ولواينكه این اعتقادات بر خلاف اصول ابتدايي انساني و عقلي باشد.معمولا اينگونه افراد سعي در توجيه و تفسير متفاوت از باورهاي ديني خود دارند  به گونه اي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب...! نمونه اين دو آتيشه هاي غيرتي را  كم در دور و بر خودمان نداريم اما الگوي  فكري اين افراد فقط ظاهر است و  بقول حافظ  چون به خلوت مي روند آن  كار ديگر مي كنند!!! اينگونه افراد وقتي از دين  خود دفاع مي كنند در حقيقت از  نقابي كه پشت آن پنهان شده اند دفاع مي كنند و با دفاع از  منطق دين خود در حقيقت سعي در اثبات خود دارند در واقع حقيقت جويي در بين اين آدمها؛ بيشتر ژستي است كه براي ارضاي خود مي گيرند.
 چنين آدمهايي معمولا وقتي در موضع ضعف قرار مي گيرند از هيچ تحريف و توهين و حرمت شكني  رو گردان نيستند بلكه انگيزه كافي نيز براي چنين كارهايي دارند و به جاي پاسخگويي محترمانه و بر پايه اصول  علمي و منطقي  مباحثه؛ با بكاربردن عباراتي مانند مرتد و بي ايمان و كافر؛ سعي در حذف فيزيكي طرف از موضوع بحث دارندولي اي كاش چنين آدمهايي جسارت دانستن بيشتر را داشتند و به جاي انكه حق را بيرحمانه در پاي دلبستگي ها و تعلقات خود قرباني كنند ؛خود را به حقيقت و راستي و منطق انساني تسليم  مي كردند .

 در اينجا بايد گفت خوشا به حال كساني كه مي توانند باورهاي خود را به صورت اصول علمي و عقلي و منطقي به نقد بگيرند و با تفكر انتقادي از يك باور (ديني يا غير ديني) از تنها وجه تمايز انساني خود يعني خرد ورزي بهره بجويند. البته ناگفته نماند كه بحث اصلا بر سر دين يا اعتقاد دينی نيست بلكه  مساله اصلي و مهم آگاهی است که هميشه معتبربوده و هر ايمان يا کفری ذيل آن قرار می گيرد و به همین دلیل آنچه امروزه مهم و ضروری است مسئله تحليل علمی قضايا است و نه تبليغ و تلقين یک فکر.  در واقع امروز ما به شناخت نيازمنديم، نه به اعتقاد و یا عدم اعتقاد...چرا که اعتقاد، وقتی که با آگاهی توأم نباشد نه تنها هيچ فايده‌ای ندارد بلکه مضر است چرا كه همه‌ی انرژيهای انسانی را می‌گيرد و او را با انسانیت انسان یعنی خرد ورزی انسانی بیگانه می سازد و به همین دلیل:

 ايمان، به خودی خود، بی‌ارزش است؛و اين آگاهی است که به ايمان ارزش می‌دهد.

                                  ***********

پاسخ از آن كسي است كه سوالي دارد و فرصت ها از آن كساني است كه در جستجوي آن باشند. بسياري از رويدادها حاوي فرصتهايي هستند براي  فهم و عمل بيشتر، ولي ما از درك آنها ناتوان مي مانيم چرا كه ذهن ما به آن مفاهيم حساس نيستند.مادامي كه شخصي در صدد تغيير در ديدگاههاي خود نباشد با مفاهيم و زواياي ديد جديد آشنا نخواهد شد. اين نگاه و ذهن جستجوگر ما است كه روزنه هاي جديدي از انديشه را فرارويمان خواهد گشود.هر روز هزاران سيب  در اطراف ما از درخت مي افتند ولي آنچه وجود ندارد ديدگاه نيوتوني است . احساس رضايت از وضعيت موجود مهمترين عامل بازدارنده ما از درك فرصتهاست. اصولا در اين رويكرد همه چيز به انسان بازمي گردد و هيچ چيز غير از تفكر و نگرش او نمي تواند عامل تغيير و ايجاد پارادايم جديد باشد.پارادايمهاي جديد ساختاري جديد براي پيش فرضها و باورهاي ما ايجاد مي كنند و هنگامي كه يك پارادايم جديد ظهور مي كند توانمنديهاي متكي بر قواعد پارادايم گذشته از بين مي رود.قواعد پارادايم ازلي هستند و با قاطعيت مي توان آن را منطق هستي ناميد بنابراين انسان براي درك صحيح از خود و جهان هستي نياز دارد كه خود را در معرض تغيير قرار دهد و اين موضوع  پارادايم  جديد ذهن انسان است . پايداري دريك ذهنيت و يك ديدگاه عامل بازدارنده انسان از درك فرصتهاي فكري است بنابراين بياييد ذهنمان را در معرض پديده ها و ديدگاههاي جديد انساني قرار دهيم و به آنها حساس باشيم و ذهن خود را با آنها غني سازيم .بياييد پذيراي الگوهاي فكري عقلي و منطقي نوين باشيم.بياييد بدون صافي انديشه و منطق پذيراي هر آنچه كه از ذهنهاي بيمارصادر مي شود نباشيم.بياييد به آنچه در اطرافمان    مي گذرد نيوتوني بنگريم و نيوتوني بينديشيم......

                           *****************

هگل در مورد آزادي مي گويد: (تاريخ جهان چيزي نيست مگر پيشرفت آگاهي انسان از آزادي ).اما به شهادت تاريخ آنچه پيش فرض و مقدمه آزادي حقيقي انسان است همانا آزادي انديشه و آزادي تفكر انساني بدون به اسارت در آمدن توسط ايدئولوژيهاي متضاد با هويت  انساني است. در بررسي ميزان برخورداري جوامع مختلف از مقدمه آزادي حقيقي انسان يعني آزادي انديشه ؛ مقياسهاي سنجش اضمحلال و سوق پيدا كردن جوامع بشري بسوي عوام گرايي و جهل انديشي بدست مي آيد كه اين نتايج بر دو اصل كلي استوار است :

اول اينكه آيا باورهاي فكري و سطح دانايي عمومي و ايدئولوژي حاكم و جاري در جامعه ؛ قابليت هاي نخبه پروري و تقويت استعدادهاي انساني آزاد انديش و مبتني بر دانايي و آگاهي را دارند يا نه؟

و دوم آنكه اكثريت جمعيت تشكيل دهنده آن جامعه به چه ميزان تمايل به بهره بردن از تنها وجه تمايز انساني خود با ساير جانداران ؛ يعني نيروي فكر و انديشه و تعقل  را دارند و چه مقدار در رفتارهاي اجتماعي خود آن را ملاك عمل قرار مي دهند ؟

بديهي است در جامعه اي كه الگوهاي فكري آن نه بر پايه آگاهي و پرسش و چون و چرا؛ بلكه بر اساس تسليم و اطاعت محض تعيين شده باشد و يا اينكه اكثريت جمعيتي آن  نه در پي يافتن علتها و رسيدن به پاسخهاي مبتني بر خرد و منطق انساني ؛ بلكه در پي توجيهات عوام گرايانه و غير علمي  از مسائل و رويدادها باشند ؛ نمي توان انتظار داشت چنين جامعه اي  مترقي و بالنده و بدون معضلات اجتماعي  قلمداد شود ! و در اين ميان جايگاه و مقبوليت مباني فكري جاهلانه و خرافات ؛ به عنوان عامل تعيين كننده بسياري از عقب ماندگيهاي فكري جاي تامل و بررسي بيشتر را دارد !!!

نتيجه اينكه جامعه اي را مي توان جامعه پويا و خلاق و متكي به اصول فكري انساني تعريف كرد كه ابتدا آزادي انديشه در آن نهادينه شده باشد و گردش اطلاعات براي همگان ميسر بوده و هيچ خط قرمزي براي تفكر و تعقل و استدلال و منطق مشخص نشده و هيچ سقفي براي پرواز فكر و اوج گيري انديشه انساني وجود نداشته باشد. و در نهايت اينكه آيا ما توانستيم حتي به اندازه يك قدم به ساختن چنين اجتماعي نزديك شده باشيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                            ××××××××××××

ما كه مي خواستيم خلق جهان

            دوست باشند جاودان با هم

                    ما كه مي خواستيم نيكي و مهر

                                     حكم رانند در جهان با هم

 

شوربختي نگر كه در همه عمر                   خود نبوديم مهربان  با هم

 

اي شمايان  كه باز مي گرديد

                    بعد ما زير آسمان با هم

                            گر رسيديد آن دمي كه آدميان

                                     دوست گشتند و هم زبان با هم

 

آن زمان با گذشت ياد كنيد                         ياد نوميد  رفتگان  با هم

زندگي انسان همواره تابع جبر است وآنچه اختيار تلقي مي شود مفهومي ديگر از جبر بين جبرها است.انسان با جبر زاده مي شود و جبرهايي با او متولد مي شوند مثل جبر داشتن مكان تولد و جبر داشتن خانواده اي با افكار و اعتقادات خاص. او در محيط و مكان جبري بزرگ مي شود و عواطف و احساساتش بر پايه فرهنگ اعتقادات و منش مكان تولش شكل مي گيرد.پس بنابراين  بازاين جبر است كه انسان را مي سازد؛ آن هم طبق قواعد خودش!

كسي كه باورپذير است و پذيرا همه چيز را مي پذيرد چون نه زحمتي دارد و نه مرارتي! يك نوع كپي جديدي مي شود مثل همه؛ مثل همه مي خورد ؛ مثل همه مي خوابد؛ مثل همه توليد مثل مي كند.مثل همه فكر مي كند و در نهايت مثل همه مي ميرد! اما انسانهايي هستند كه پذيرا نيستند.چيزي دردرونشان مي جوشد؛ مثل همه بودن را قبول ندارند و مي خواهند به آن سوي ديوار جبر سرك بكشند.مي خواهند بيشتر بدانند؛ مي خواهند بيشتر بفهمند؛ بيشتر بشناسند و بيشتر حس كنند. كه چرا آمده ام و چرا مي روم ؟ فلسفه وجودي من چيست ؟ آيا هستم تا بخورم و بخوابم و توليد مثل كنم ؟ حيوانات هم كه به شكل راحت تر و بي دردسر تر همين كار را مي كنند پس فرق من انسان با آن حيوان در چيست ...؟

كساني كه اين جوشش در درون آنها شكل مي گيرد مثل آن مي ماند كه از خواب چند هزار ساله بيدار شده اند !!! به  روزهاي از دست رفته حسرت مي خورند و به يافته خود اشك شوق مي ريزند! جبر هيج وقت پشت ديوار را براي آنها تعريف نكرده بود چرا كه سركشي بيشتر براي فهميدن به مذاق جبر خوش نمي آيد! زيرا جبر نمي خواهد انسان بيش از حد تعريف شده بفهمد.

 جبري كه گفتم با حالات فيزيكي هر انسان ارتباط مستقيمي دارد . يك نفر در آسيا به دنيا مي آيد با جبرهاي آسيايي و يك نفر در اروپا و نفر ديگر در آفريقا . آن كه ديده پدر و مادرش سنگي را مي پرستند مي شود سنگ پرست و آن ديگري كه گاوي براي او مقدس تعريف شده تنها فهمش نگه داشتن حرمت گاو است و بس! اوهام و خيالات منطقه اي جبر؛ از كودكي او را درآن خيالات غوطه ور مي سازد  بنابراين مشاهده مي شود انسان در دايره اي از ناخواسته ها و ناداني هاي مزمن دست و پا مي زند  و دور باطل مي گذراند.

آنان كه مي فهمند فرياد مي كشند از جهل خود شرم كنيد  اما جاهلان در طول تاريخ از فهميدن و به وراي ديوار سرك كشيدن هراس داشته و دارند . هميشه كسي كه فهميده تاوان فهم خود را داده است . چنين انسانهايي يا منزوي مي شوند و يا بر دار دانايي مي روند چون پرومته كه آتش را بر انسان هديه كرد (آتشي كه خود نماد خرد و دانايي است) و در قله كوه به زنجير كشيده شد و خوراك كركسها گشت .......

و ماجرا امروز هم ادامه دارد و هنوز هم انسانهاي اندكي هستند كه به آن طرف ديوار جهل بشري سرك مي كشند و تاوانش را پس مي دهند.

آیا خداوند می تواند مثلث چهار ضلعی و یا یک مربع گرد بسازد؟ آیا خداوند قادر است اسبی را خلق کند که هیچ چیزش شبیه اسب نباشد؟

پاسخگویی به این سوالات می تواند به این نتیجه مهم بینجامد که حتی قدرت خداوند نیز در یک سری تعاریف و معناها محدود شده و به عبارتی صحیح تر حتی او نیز نمی تواند خارج از منطق معنایی کاری انجام دهد !!!! آنچه منطقا نامعقول است حتی در حیطه قدرت مطلق خداوند نیز نمی گنجد چرا که اگر یک شکل چهار ضلعی را مثلث بنامیم  خطا کرده ایم و نمی توانیم با توسل به مفهوم قدرت مطلق بگوییم که خداوند می تواند مثلث چهار ضلعی بسازد ! بنابراین آنچه به یقین و قطعی است این است که حتی قدرت نامحدود هم نمی تواند صورت بی معنایی از کلمات را برنامه ای برای عملکرد خود  قرار دهد....................

حال با این استدلال در رابطه با معنای خلقت انسان و نحوه عملکرد و مسئولیت او باید گفت که مسئولیت انسان زمانی می تواند با معنا قلمداد شود که آزادی مهار نشدنی به او تفویض شده باشد و هر تفسیر و توجیهی غیر از این مفهوم ، معنای جبر و بازیچه بودن را از خلقت انسان  تداعی خواهد ساخت.به توضیحی دیگر انسان زمانی می تواند مسئولیت مطلق عملکرد خود برعهده گیرد که قدرت واقعی و مهار نشده برای انتخاب را داشته باشد و هدف خدا از خلق انسان با معناهای نامعقول توجیه نشود!!!!!

برای درک بهتر موضوع فوق می توان این سوال را مطرح کرد که آیا خداوند می توانست انسانهایی بیآفریند که همیشه آزادانه آنچه درست است را انجام دهند؟؟؟ و اگر می توانست به کدام دلیل چنین خلقتی را در مورد انسان انجام نداد و اگر نمی توانست آیا منطقی غیر از منطق عدم امکان ساختن مثلث چهار ضلعی را می توان برای آن برشمرد؟!!!!!!!!!!!!! 

  تماس از درون

 

  صفر را بستند

                   تا ما به بيرون زنگ نزنيم

                                             از شما چه پنهان

                                                                 ما از درون  زنگ زديم!

 

     *******************************

     منطق

 

  در راه كشف حقيقت

                   سقراط به شوكران رسيد!

                                            و مسيح به ميخ و صليب!

  ما نه اشتهاي شوكران داريم

                           و نه طاقت ميخ و صليب....

  پس بهتر است به جاي كشف حقيقت

                                  برگرديم كشكمان را بسابيم............

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

   گفتم نمي فهم...

 

  شيرمادر؛بوي ادكلن مي داد

                          دست پدر؛ بوي عرق

                                                 (گفتم بچه ام نمي فهم )

 نان ؛ بوي  نفت  مي داد

                          زندگي ؛ بوي  گند

                                               ( گفتم جوانم نمي فهم )

 حالا كه بزرگ شده ام

                  هر چيز ؛ بوي هر چيزي مي دهد

                                                باشد ؛ بدهد

  فقط پارك ؛ بوي گورستان 

                        و  شانه تخم مرغ ؛ بوي كتاب ندهد!

+++++++++++++++++++++++++++

  نسبيت

 

  تا يادم مي آيد؛ علاف بود

                         جو مي خريد؛ گندم مي فروخت

  او هميشه مي گفت :

     من ؛ در تهران سه كيلوست !

   در اردبيل ؛ چهار كيلو  !

  در تبريز شش كيلو  !

   به من اعتماد نكنيد  !

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

     اگر

 

    اگر دروغ رنگ داشت
                      هر روز،شايد
                                   ده ها رنگين کمان
                                                     در دهان ما نطفه مي بست
   

                             و بيرنگی کمياب ترين رنگ ها بود

                                          

                   *******************************************************************

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
٫٫٫٫
 
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر
 
٫٫٫٫
 
متخصصان بيشتر اما مشکلات پیچیده تر ،داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
٫٫٫٫
 
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار    می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه       می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت به معنای زندگی می اندیشیم ...
٫٫٫٫
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم،و خيلی زياد دروغ می گوييم اما به اندازه کافی دوست نمي داريم
 ٫٫٫٫
 
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما  زندگی کردن را نه ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم واما نه زندگی را به سالهای عمر
 
٫٫٫٫
 
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع هاي کوتاه تر، بزرگراه های   پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
٫٫٫٫
 
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت   می بريم
 
٫٫٫٫
فضای بيرون را فتح کرده ايم اما  فضای درون را نه،اتم را      شکافته ايم اما  تعصب خود را نه
  
٫٫٫٫
 
عجله کردن را آموخته ايم ولی صبر کردن را  نه، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
 
٫٫٫٫
 
ما کميت بيشتری داریم اما کيفيت کمتر
٫٫٫٫
 
جاي دوري نرويم ما همينيم ، من و تو
 
 

                                          ********************************

زرد است که لبریز حقایق شده است                        

                             تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی                   

                              پاییز بهاریست که عاشق شده است

                                                 

یک گل بهار نیست

صد گل بهار نیست

حتی هزار باغ پر از گل  ، بهار نیست

وقتی  :

ما ذرّه های پوچ ،

در گیر و دار هیچ ،

در روی کوره راه سیاهی  ، که انتهاش

گودال نیستی است

آخر چگونه تشنه به خون برادریم ؟

 

آیا رهایی بشریت را

در چارسوی گیتی  ،

                       در کائنات ،

یک دل امیدوار نیست ؟

آیا درخت خشک محبت را

یک برگ سبز ، در همهء شاخسار نیست ؟

دستی بر آوریم

باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم

 

روزی که آدمی

خورشید دوستی را

                       در قلب خویش یافت

راه  رهایی از دل این شام تار هست

و آنجا که مهربانی لبخند می زند

 

در یک جوانه نیز

                     شکوه بهار هست !

                                                       ****************************

همیشه نمی توان زائر بهار بود .همیشه نمی توان در صبحگاه شکوفه، در موازات آفتاب آواز خواند! همیشه نمی توان بوی کلمات دوردست را شنید! در را به روی بهار مبند ! در را به روی روح جستجوگرت مبند ! در را به روی مهربانی مبند ! در را به روی مهربانان مبند ! در را به روی کلمات من مبند ! شاید این آخرین بهاری باشد که حرفهایم  را در بشقاب سبز می کنم . حرفهای مرا هیچ جا نمی نویسند ولی این بار نیز حرفهای روح بی تابم را بر صفحات سپید  مهربانی می نویسم تا شاید روحی خسته و عطشناک با بی تابی  آنها را بخواند و به اندازه جرعه ای رفع عطش نماید.

سرها اگر چه خورده به چیزی شبیه سنگ

                          ما و دوباره ایم در این شهر بی قشنگ

برف و بهار و سبزی و پاییز و  همچنان

                      این مرگ مطلق است ولی در چهار رنگ

تقویم  زنده ایم در این باغ  وحش عمر 

                      امسال سال چیست ؟ سگ و ماهی و پلنگ

هر چیز قابل استفاده ای در جهان دارای تاریخ مصرف است اما انسانها از زمانی با مفهوم استفاده از تاریخ مصرف آشنا شدند که تجهیزاتی به وجود آمد تا تاریخ مصرف کالاها را بر روی آنها درج کند واز آن هنگام توجه به تاریخ مصرف را تنها مختص به کالاها و مواد مصرفی نمودند. 

 ولی آنچه در این میان  فراموش شده ،توجه به مصادیق استفاده از تاریخ مصرف است. باید توجه داشت بهره مندی از شاخص تاریخ مصرف تنها منحصر به کالاها و مواد مصرفي مربوط  به سلامتی جسم انسانها نیست بلکه این مهم درباره آدمها، عقيده ها ، باورها و حتي پيوندها،  بسيار مهم تر از  كالاهايي مانند كيك و چيپس و خامه و پنير است. در دنياي امروز مي توانيم در كنار  تشخيص اينكه تاريخ  مصرف كدام كالا به پايان رسيده در جستجوي  اينكه تاريخ مصرف كدام باورها ، كدام آدمها و كدام معناها نيز به پايان رسيده باشيم. اگر معتقديم كالايي فاسد شده و بايد دور انداخته شود اين موضوع مي تواند شامل حال باور فاسد، ايمان فاسد و پيوند فاسد نيز باشد. متاسفانه انسانهاي زيادي هستند كه با وجود اينكه مي دانند فكر ، رابطه و باوري كه در ذهن دارند متعلق به تاريخ قابل مصرف خبلي دوري است  اما باز آن را در ذهن ، روح و قلب خود نگهداري مي كنند و اين باعث مي شود تا هم خود و هم ساير انسانهايي كه در كنار آنها زندگي مي كنند از اثرات بيماري زاي افكار و عقايد و نيات و روابط فاسد آنها زجر بكشند.

ما مي توانيم  آثار فاسد افكار و عقايد و باورها و آدمهاي تاريخ مصرف گذشته را با دانايي و آگاهي و تفكر به دور از مباني جاهلانه كاهش داده و يا از بين ببريم. اگر چنين تحولي را در زندگي ايجاد نكنيم به زودي توانمنديهاي فكري ما نيزاز مدار  عقلانيت خارج و  در نهايت در عصر تفكرات نوين ، ما نيز در زمره تاريخ مصرف گذشته ها قرار خواهيم گرفت.

 لحظه اي به اين موضوع خوب تمركز كنيد...دير نشده ، كافي است از همين امروز  بينديشيد كه كدام باور و كدام عقيده و نمايندگان فكري كدام تفكر منسوخ شده ،  در دور و بر شما هستند و خود را بر شما تحميل مي كنند. با كمي انديشه ي منصفانه و به دور از تعصب، مي توانيد تاريخ مصرف آدمهايي را كه در كنار شما هستند از روي افكار و نيات و رفتارهاي آنها تخمين بزنيد و در ضمن توجه كنيد كه ديگراني نيز هستند كه همين تخمين را در مورد شما بعمل  مي آورند ، پس بهتر است ابتدا به پالايش افكار تاريخ مصرف گذشته و آلوده از ذهن خود بپردازيم و آنگاه در فكر زدودن جامعه انساني  خودمان از باورها و عقايد و آدمهاي تاريخ مصرف گذشته  باشيم ..... 

قرن ما

روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبي ها تهي

صحبت از آزادگي، پاكي ، مروت ، ابلهي ست!

صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست

قرن موسي چومبه هاست!

 

روزگار مرگ انسانيت است:

من، كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد در زنجير، حتي قاتلي بر دار

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندر اين ايام زهرم در پياله ، اشك و خونم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم؟

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي جنگل را بيابان مي كنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند

آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

فرض كن: مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن: يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست!

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانيت است

 

 بخشي از شعر فريدون مشيري

مدافعان تفكر ديني معتقدند اگر مباني اين نوع تفكر از جامعه حذف يا كم رنگ شود بسياري  از اصول معنايي و اخلاقي جامعه خدشه دار شده و مانعي جهت جلوگيري از تجاوزآدمها به حقوق همديگر وجود نخواهد داشت بنابراين ترس از عقوبت الهي درمقابل اعمال تجاوزكارانه و يا طمع به دريافت پاداش در مقابل عدم تجاوز و رعايت حقوق سايرين ازاصول زيربنايي تفكرديني براي سالم نگه داشتن جامعه به شمارمي آيد و در نهايت همین ويژگي تفكر ديني لازم و ضروي  حاكم بودن مطلق  مباني آن را براي تنظيم روابط اجتماعي اهمیت می بخشد.

در بررسي اين ويژگي و پاسخ به اين مدافعان بايد گفت با توجه به توانايي هاي بالقوه ذات انسان آيا اصول فكري بهتري براي نيل به روابط سالم درجوامع انساني وجود ندارد ؟ آيا درجوامعي كه آموزه هاي ديني درآنها عامل اصلي تعيين رفتارهاي اكثريت است رفتارهايي مانند قتل ، دزدي ،  اختلاس ، محترم نشمردن قوانين و رفتارهاي تجاوزكارانه به حقوق فردي و اجتماعي ديگران مشاهده نمي شود ؟ آيا اكثريت  دين باوران خود را ملزم به رعايت و دفاع ازحقوق ساير انسانها ( و نه ساير هم مسلكان )مي دانند ؟ اگر اميد به دريافت پاداش يا ترس از مجازات از اين جوامع حذف شود آيا شاهد تغييرات بنيادين در رفتارها و روابط اجتماعي نخواهيم  بود ؟

واضح است كه هرنوع  تفكرديني  دربدو پيدايش خود ، اصول ظاهري اوليه خود را ازاصول انساني وام گرفته و سپس اغراض واهداف باطني خودرابا پوشش آرمانهاي انساني توسعه داده  و بعد از ثبات و مرحله بسط حاكميت ، اين لايه  زيرين و اهداف باطني آن است كه بر جامعه حكم رانده و به گسترش مباني اصلي خود  پرداخته است.پايه هاي اصلي لايه هاي زيرين تفكر ديني  تقويت و تثبيت جهالت و ناآگاهي وخرافات بين انسانها ،ترويج تقليد كور وتعصب افراطي و جلوگيري از ورود اطلاعات جديد  و ناسازگاري با هرنوع تفكر نوين است .همچنين اين تفكر سعي در تقويت ويژگيهاي معامله گرايانه  انسان و جايگزين نمودن آن با ويژگي وجدان انساني را دارد به اين معني كه يك انسان دينگرا رفتارهاي خود را نه صرفا براساس بد يا خوب بودن ماهيت آن رفتار بلكه بر اساس پاداش يا كيفر دنيوي و اخروي كار انجام مي دهد واگر يك روز عامل پاداش يا كيفر به هر دليلي حذف شده و يا  اين عامل توانايي تاثيرگذاري بررفتارها را از دست بدهد انسان دين محوركه وجدان انساني خود را تضعيف كرده و يا از بين برده انگيزه اي جهت احترام به حقوق ديگران نداشته و رفتارهاي غيرانساني شديدي از خود بروز خواهد داد.

اما در مقابل تفكر ديني تفكر انسان محور قرار دارد.اين تفكر اصل را بر آگاهي و فهم و درك و منطق  و تقويت ويژگي وجدان انسان قرار داده است. هنگامي كه وجدان انسان عامل تعيين كننده رفتارها و ملاك ارزيابي آنها باشد و بحث سود و زيان و معامله دنيوي و اخروي  و خريد بهشت و يا ترس از عذاب جهنم و عوامل مجهول در كار نباشد در واقع هيچ  رفتار  معامله گرايانه اي نيز انجام نمي شود و هيچ عامل بيروني  مانند پاداش  يا جزا در رفتارهاي انسان انگيزه اصلي و تاثيرگذاربه  شمارنمي آيد  بلكه  اين عامل  دروني و توانايي  روحي منحصر بفرد  انسان  بنام وجدان است كه ملاك ارزشيابي رفتارها به شمار مي آيد. در اين تفكرانگيزه مهم و اصلي رفتار انسان بخاطر كسب لذت خارج از درون خود و يا رهايي از رنج و عذاب  بيروني  نيست كه با پوچ و بي اهميت شدن آن عوامل رفتارها انساني نيز تغيير كند بلكه اين عوامل در درون و بطن انساني او و بدون هيچ چشمداشت پاداش يا كيفرگونه خارجي است.

بنابراين مشاهده مي شود تفكر ديني  نه تنها  موجب رشد  ابعاد  انساني انسان نمي شود  بلكه با منحرف كردن انسان از مسير ذات انساني موجب تفكيك انسانها  بر اساس دين و مذهب و جنگ و نزاع وكينه ونفرت انسانها ازهم و جنگ هفتاد ودوملت مي شود كه نمونه تاريخي ومعاصر آن را به وفور مشاهده كرده و مي كنيم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  خدا وندا ، صد ملت متمدن آفريدي و ما را عضو هيچكدام قرار ندادي

  تو را شکر می گوییم که اینگونه قدر خوشی نداشته را به ما فهماندی !

 

 خداوندگارا ! همه ممالک دنیا را به سمت پیشرفت رهنمون شدی ، ما را عقب گرد

 فرمودی تو را شکر می گوییم که لذت زندگی در تاریخ صدر اسلام و حتی جاهلیت قبل از آن را به ما  عطا نمودی !

 

خداوندا اگر چه شکمهایمان گرسنه است ،اگرچه حقوقی نمی گیریم ،اگرچه هزار آرزو در

 یک جیب و هزار تومان در جیب دیگر داریم  اما تو را شکر می گوییم که ما را از نعمت

 انرژی هسته ای برخوردار خواهی کرد و ما را در چشم دشمنان حسود همچون خاری

 قرار دادی . فقط خداوندا کاری نکن که ما را از چشم بیرون بیاورند و در زباله دان بیندازند !

 

خداوندا اگر چه ما را اجازه آزادی نفرمودی اما تورا شکرمی گوییم که طعم تلخ اسارت

 درکشور خود را چشاندی که درعاشورا یاد بازماندگان خاندان پیامبرراعزیزتر بداریم !

 

خداوندا اگر آزادی نداریم ، اگر هر روز بر سرمان می کوبند لااقل چندین مجلس داریم و هر سال دعوت چوپانان جامعه را لبیک گفته رای می دهیم، پروردگارا تو را شکرمی گوییم که به ما نعمت انجام واجبات اعطا نمودی !

 

خداوندگارا! تو را شکر می گوییم که به ما نجابتی همانند اسبان، وفاداری همچون سگان ، اجماعی همچون گوسپندان و هوشی همچون ماهیان آموختی و بدین وسیله اشرف مخلوقات خود کردی !

 

گویند اگر کسی در عمر خود جهاد نکند و آرزوی آن نیز نداشته باشد کفر ورزیده!خداوندا تو را شکر می گوییم که 1000 دشمن برایمان آفریدی و هر روز به تعدادشان می افزایی طوری که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داریم و جز جهاد در راه تو راهی نداریم !

 

خداوندگارا! وارثان سنت انیشتین را بر ما مسلط نمودی که دانشمان بسیار افزودند .

 پروردگارا به کدامین ملت اینگونه لطف نمودی که وراث سنت دانشمندان را بر آنان رهبر

 قرار دهی؟

 

خداوندا ملت ما گرسنه اند اگر چه نان نفت بر سر سفره ما نیاوردی ولی از اینکه ما را نعمت کارت هوشمند دادی که اسراف نکنیم و اینگونه از گناهان برحذر داشتی تو را شکر می گوییم !

پروردگارا اگر چه در این سی سال در کارخانه ها را یکسره بستی ولی در هزار مسجد گشودی ، تو را شکر می گوییم که معنویت را به ما هدیه دادی !

 

پروردگارا به دستان لرزان روشنفکران این مملکت بنگر ای تویی که هر روز نعمت دیدن روز قیامت را به آنها ارزانی داشتی !

 

خدایا همه پا برهنه ایم ولی شادمان منتظر نیروگاه اتمی می مانیم تا دردمان دوا نماید، تو را شکر می گوییم که دروازه های خیال را بر ما گشودی !

 

 پروردگارا ! چنان پایه های شوکت ما را بلند نمودی که تمام مملکت فرنگ بر ما شوریدند . خداوندگارا تو را شکر می گوییم اما بد نیست کمی تعدیل می داشتی؟

 

هر چه بگویم کم است از محبت های هر سال تو اما امسال ما را خواهشی است از درگاهت که بیا و بزرگی کن این همه نعمت را در این مکان متمرکز نکن که شاید از چشم زخم حسودان ما را گزندی رسد . بیا لطف کن این آبادگران را مملکتی دیگر محض عمران بنما ، اصلاح طلبان را سرزمین دیگری محض اصلاح از آسمان بفرست . لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان . حماس را قیمی دیگر عطا فرما . پول نفت مال تو ، ما را قدری میوه ارزان مرحمت کن . اتم را همه به امرای فرنگ ببخش از برای ما همان کمی آرامش مقدر فرما . شوکت را به هر که می خواهی شوهر بده برای ما به همان اعتبار پسنده کن . تمدن 2500 ساله نمی خواهیم مردم ما را کمی فکر هوشمندانه عنایت فرما . چوپان نخواستیم گوسپندی ما را درمان نما . خداوندا معنویتمان چنان زیاد شده که پاسبانها ی سر گذر قطاع الطریق گشته اند دیگر معنویت کافیست ما را کمی آزادی عنایت فرما . پروردگارا می بینی که هر چه تو نعمت می دهی ما به نصف قانع شدیم لطف بنما این نصفه را عنایت کن و لطف از این فرا تر منما!

پروردگار محترم ؛ نظر به اينکه طبق بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب ، عليرغم تمام نعمات و الطاف حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير ، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده ام ،  لذا خواهشمند است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ1/1/1 ، منعقده فيمابين ابر جد اينجانب مشهور به «آدم» و «حضرتعالي» استعفاي اين حقير را از مقام «انسانيت»بپذيريد.

 

با تقديم احترام - فرزند ناخلف آدم

2 نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:0  توسط آزاد انديش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
در جســــتجوي معناي زندگــي
تحليلي دگرانديشــــانه از مذهب
و روابط انســــاني
×××××××××××××
اين وبلاگ تقديم به همه آنهايي است
كه معتقدندپشت اين پنجره(دنيا) جز هيچ
بزرگ ، هيچي نيست.

اگر همواره مانند گذشته بينديشيد ،
هميشه همان چيزهايي را
بدست خواهيدآورد كه تابحال كسب
كرده ايد...مگر نه اين است كه زندگي
هر روزه ما مجموعه اي از همه اين
چيزهاست ؟
پس بايد وظيفه خود بدانيم كه
باجهل انديشي و خرافه پرستي
مبارزه كنيم .

هميشه حرفهايي كه مي شود گفت ،
حرفهايي نيست كه بايد گفته شود
و حرفهايي كه بايد گفت غالبا حرفهايي
نيست كه امكان گفتن داشته باشد.
بنابراين من مي نويسم از حرفهايي كه
بايد گفت ...


نوشته های پيشين
بهمن 1386
آذر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پپوندها
فيلترشكن در ادامه پیوندها
  فیلتر شکن جدید صدای آمریکا
  مجموعه فیلتر شکن
  جدیدترین فیلتر شکن ها
  فیلترشکن های سکسکه
  -
  -
  -
  -
  -
  -
  یادداشتهای یک نفر دیوانه
  خودباوری
  نگاه بی حجاب
  گمشده در حقایق
  کاغذ کاهی
  یادداشتهای دوران سپری نشده
  اندیشیدن با پتک
  ارتش شاهنشاهی ایران
  دفتر سبز
  آونگ خاطره ها
  از هیچ تا هیچ
  -
  -
  -
  -
  دگراندیشان به پاخیزید
  تا آزادی پلی تکنیکی ها
  لیبرال دموکراتهای ایران
  سکولاریسم برای ایران
  -
  -
  -
  -
  -
  فرهنگ ما
  بیداری
  اندیشه های روحان
  اسلام راستین
  سایت دینی فرشاد
  مجموعه سخنان رضا فاضلی
  -
  -
  -
  -
  بی بی سی فارسی
  علیرضا نوری زاده
  ابراهیم نبوی
  روز آن لاین
  سایت امروز
  سایت خبری عصر ایران
  -
  -
  -
  -
  -
  علف هرز
  خبرنگاران صلح
  ابلهی که همه چیز می دانست
  مجموعه وبلاگ
  نیم نگاه
  راز نو
  نگاه نو
  -
  -
  -
  -
  -
  -
  تاریخ ایران باستان
  تاریخ ایران
  -
  -
  -
  -
  -
  اخبار ماهواره
  کدهای ماهواره
  شرحی بر تلویزیون های فارسی زبان ماهواره
  -
  -
  -
  -
  -
  گفتگوی هارمونیک
  رادیو زمانه
  رادیو گلها
  دانلود ترانه های قدیمی
  سایت موسیقی آوازها
  ایران تراک
  dvb2
  -
  -
  -
  -
  تازه ها
  لینک عکس
  -
  -
  -
  -
  اطلاعات مفید رایانه 1
  اطلاعات مفید رایانه 2
  فارسی نگار فینگلیش
  طراحان قالب
  -
  -
  -
  -
  -
  کتابخانه قفسه
  کتابخانه درفش کاویانی
  کتابخانه پارس تیچ
  کتابخانه گرداب
  کتابخانه ستاره قرمز
  کتابخانه زندیق
  کتابخانه امید ایران
  کتابهای فارسی
  کتابهای فارسی اکنکار
  کتابهای ادبستان کاوه
  دانلود کتاب
  دانلود کتاب
  -
  -
  -
  -
  -
 
..::آمار بازديد::..





Powered by WebGozar

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال كيوان